وبسایت علی اکبر مظاهری

mazaheriesfahani@gmail.com
وبسایت علی اکبر مظاهری

mazaheriesfahani@gmail.com

مشاور و مدرس حوزه و دانشگاه

کانال تلگرام از زبان مشاور
جهت دیدن کانال تلگرام "از زبان مشاور" روی عکس کلیک کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
بایگانی

۱۴۹ مطلب با موضوع «مطالب دیگران» ثبت شده است

۰۷
اسفند

وقتی مهربانی، روایت‌های کهنه را تغییر می‌دهد!

 نویسنده: مریم یوسفی عزت 

سال‌ها پیش از آن‌که ازدواج کنم، روایت‌های تلخ، زودتر از خود زندگی به من رسیده بودند؛ داستان‌هایی تکراری از عروس‌های رنج‌دیده و مادرشوهرهای همیشه ناراضی؛ و گاهی برعکس. در این تصویر جمعی، مادرشوهر از ربوده‌شدن پسرش می‌گفت و عروسی که از نادیده‌گرفته‌شدن مرزهای زندگی تازه‌اش رنج می‌برد. یکی احساس می‌کند جایگاهش کمرنگ شده و دیگری می‌ترسد استقلالش دیده نشود. 
همین صداهای انباشته، پیش از آن‌که قدم در این مسیر بگذارم، دلم را نگران کرده بود؛ نه از آدم‌ها، بلکه از تکرار سرنوشتی که گویی از پیش نوشته شده بود. اما من، دلِ بدی‌دیدن یا بدی‌کردن نداشتم. همیشه هنگام نماز، در دلم دعای صلح می‌کردم.

با همهٔ این ذهنیت‌ها ازدواج کردم؛ نه با چشم‌ بسته، بلکه با دلی که می‌خواست خلاف جریان عموم حرکت کند. از همان سال‌های نوجوانی، حتی پیش از آن‌که نام «خانوادهٔ همسر» وارد زندگی‌ام شود، هیچ‌‌زمان خودم را در مقابل آن‌ها تعریف نکرده بودم. در ذهن من، خانوادهٔ همسر قرار نبود جبههٔ مقابل باشد؛ من آن‌ها را بخشی از همان ریشه‌ای می‌دیدم که من و همسرم از آن رشد کرده‌ایم. حالا که ما یکی می‌شویم، ریشه‌هایمان هم ناگزیر به هم می‌رسند.

تماسی از دلِ روزمرگی
امروز، در میان شلوغی روزمره، با پدر و مادر همسرم تماس گرفتم. تماس ساده‌ای بود، بی‌مقدمه و بی‌نقشه. با هر کدام حدود بیست دقیقه صحبت کردیم. گفت‌وگوها پر از خنده بود، دلتنگی، احوال‌پرسی‌های معمولی و حرف‌های ساده‌ای که فقط از دل برمی‌آید. نه نیشی، نه کنایه‌ای، نه حساب‌کشی‌ای. اگر سخنی از رفتن‌مان به خانه‌شان گفته شد، می‌دانستم از سر دلتنگی است؛ همان دلتنگیِ انسانی که دوست دارد عزیزانش را از نزدیک‌ ببیند.
در پایان صحبت‌مان، چیزی گفتم که کاملاً از دل آمده بود: «مامان! بابا! همیشه شنیده‌ایم: دعای پدر و مادر ردخور ندارد، ما را دعا کنید و در نمازهایتان به یادمان باشید.» آن‌ها هم دعا کردند؛ شاید ساده، شاید کوتاه، اما همان جملهٔ معمولی «الاهی عاقبت‌به‌خیر شوید» کافی بود تا دلم آرام بگیرد. بعد از قطع تماس، حس عجیبی داشتم؛ نه هیجان، نه غرور، فقط یک آرامش نرم و عمیق. شکر کردم. نه فقط برای این رابطه، بلکه برای توانایی مهربان‌بودن. برای اینکه خدا به من ظرفیتی داده که بتوانم خانوادهٔ همسرم را واقعاً پدر و مادر خودم ببینم، نه فقط در حرف، بلکه در دل.

پیامبر اکرم (ص) فرموده‌اند: «أفضَلُ الأعمالِ بَعدَ الایمانِ بِاللّه التّودُّدُ إلىَ الناسِ»؛۱
بهترین کارها، پس از ایمان به خدا، دوستى با مردم است.


 معنویت؛ زبانِ پنهانِ رابطه‌ها
این تجربه به من یادآوری کرد که بسیاری از زخم‌های روابط خانوادگی، پیش از آن‌که واقعی باشند، ذهنی‌اند؛ محصول ترس، شنیده‌ها و روایت‌های کهنه. وقتی کسی با نیت خیر وارد رابطه می‌شود، وقتی تصمیم می‌گیرد به‌جای جنگیدن، بفهمد و به‌جای دفاع، وصل شود، فضا تغییر می‌کند. مهربانی، اگر آگاهانه باشد، ضعف نیست؛ نوعی قدرت آرام است که مرزها را بی‌صدا جابه‌جا می‌کند.
من باور دارم که معنویت فقط در دعا و ذکر خلاصه نمی‌شود؛ معنویت در نوع نگاه ما به آدم‌هاست. در اینکه دیگری را تهدید نبینیم، بلکه امانت ببینیم. در اینکه دعا را فقط برای خودمان نخواهیم، بلکه برای رابطه‌ها، برای پیوندها، برای عاقبت‌به‌خیریِ جمعی بخواهیم.
زمانی که دل انسان به این نقطه می‌رسد، حتی یک تماس تلفنی ساده می‌تواند حال دل را خوب کند و زندگی، برای لحظه‌ای کوتاه، شبیه همان دنیای صلح‌آمیزی شود که روزی آرزویش را کرده بودم.

۱. نهج‌الفصاحه؛ ص ۷۴، ح ۳۸۷.


۱ اسفند ۱۴۰۴


🌐 http://mazaheri.andishvaran.ir
#پایگاه_اندیشوران_حوزه 
🌐 http://mazaheriesfahani.blog.ir/
#وبسایت_علی‌اکبر_مظاهری

ما را در رسانه‌هایمان دنبال کنید 👇
🌐 http://zil.ink/mazaheriesfahani?v=1
🌐 https://eitaa.com/Mazaheriesfahani
#علی‌اکبر_مظاهری

  • علی اکبر مظاهری
۳۰
بهمن

ساختن دوبارهٔ کاشانه

 طوفان طلاق (مکرر۳)

 نویسنده: علی‌اکبر مظاهری 

در پست پیشین پروندهٔ طلاق «سوءِ تفاهم مزمن»، به تحلیل کوتاه، اما مهم پدیدهٔ طلاق پرداختیم. اکنون مطلب را دنبال می‌گیریم. با دقت، همراهی کنید: 

۱. طلاق مهدی و نرگس، طلاقی «ناروا» بود؛ کاملا ناروا.
۲. از کجا دانسته شد که مهدی، درون‌گرا است یا نرگس، برون‌گرا؟ چه کسی این را تشخیص داد؟
۳. قاضی، که خود تشخیص داد «این طلاق، اگر زودتر فهمیده می‌شد، لازم نبود»، چرا آن را امضا کرد؟ این نیاز به کاوش روانی - اخلاقی دارد. مهدی که بر طلاق، گریه کرد، چرا او را از زندگی با نرگس محروم کردیم؟
آنان همدیگر را دوست داشتند. ریشهٔ کدورت‌شان «نابلدی» بود، نه «نفرت».
 ازاین‌رو لازم می‌دانیم که:
۴. قاضی‌ها و وکیلان و دیگر مؤثران در دادگاه طلاق، باید روان‌شناس باشند؛ روان‌شناس دانا و توانا. نمی‌باید سرنوشت زندگی کسانی را که اندکی درد دارند، به حقوق‌دانان روان‌ناشناس داد. ما پیش از آن که پرونده و مسئلهٔ طلاق را پروندهٔ حقوقی بدانیم، آن را پرونده و مسئلهٔ روانی - اخلاقی می‌دانیم.
۵. بر قاضیان و وکیلان و مشاوران طلاق فرض است کتاب «طوفان طلاق» را به دقت بخوانند. در این کتاب، ترسیم شده است که از هر پنج‌طلاق، چهارتای آن «ناروا» است و تنها یکی از آن‌ها «روا» است. ما در تجربه‌ها و کارگروه‌های مشاوره‌ای‌مان این ناروایی هشتاددرصدی را دریافته‌ایم؛ به‌وضوح.
 ۶. از نرگس و مهدی دعوت می‌کنیم با ما ارتباط بگیرند. یقین داریم که طلاق‌شان را منتفی می‌کنیم و به زندگی‌شان سامانی دوباره می‌دهیم. ان‌شاءالله.
نرگس‌خانم و مهدی‌جان! بیایید تا مسئله‌تان را با هم حل کنیم و کاشانه‌تان را دوباره بسازیم.

 به امید خدا


۴ بهمن ۱۴۰۴



🌐 http://mazaheri.andishvaran.ir
#پایگاه_اندیشوران_حوزه 
🌐 http://mazaheriesfahani.blog.ir/
#وبسایت_علی‌اکبر_مظاهری

ما را در رسانه‌هایمان دنبال کنید 👇
🌐 http://zil.ink/mazaheriesfahani?v=1
🌐 https://eitaa.com/Mazaheriesfahani
#علی‌اکبر_مظاهری

  • علی اکبر مظاهری
۳۰
بهمن

قحطی خدا!

 نویسنده: مریم یوسفی عزت 

قحطی خدا آمده؛
نه آن‌گونه که آسمان بسته باشد و باران نبارد، بلکه آن‌گونه که دل‌ها بسته‌اند و نام خدا فقط در حاشیه‌ها می‌چرخد؛ در سخنرانی‌ها و در شعارها هست، اما در قضاوت‌ها و اولویت‌ها، در مصلحت‌سنجی‌ها و در لحظه‌هایی که سود بر حق می‌چربد، غایب است.

قحطی خدا آمده؛
 در لحظه‌هایی که حق روشن است، اما سکوت امن‌تر. و نامش را عقلانیت می‌گذارند. خدا در این‌جا نه انکار می‌شود، نه نفی؛ فقط در صف انتظار می‌ماند.

قحطی خدا آمده؛
 در روابط؛ وقتی مهربانی شرطی می‌شود، انصاف وابسته به منفعت، و حلالیت‌گرفتن فقط تا جایی معتبر است که غرور زخمی نشود. خدا هست، اما نه در رفتار؛ فقط در نیت‌های ادعایی که هرگز به عمل نمی‌رسند.

قحطی خدا آمده؛
قلم‌ها سنگین‌اند، اما نه از بار حقیقت، بلکه از وسوسهٔ دیده‌شدن. کم‌اند آنان که بنویسند و پیش از هر چیز نپرسند چه سودی دارد، چه رتبه‌ای می‌آورد و کجا چاپ می‌شود.

قحطی خدا آمده؛
 در علم و قلم؛ آن‌جا که حقیقت قربانی جهت‌گیری می‌شود، داده‌ها به نفع نتیجه خم می‌شوند و پژوهش، پیش از آن‌که کشف باشد، ابزار تثبیت جایگاه است. خدا از متن بیرون می‌رود و فقط در مقدمه‌ها باقی می‌ماند.

قحطی خدا آمده؛
 و آدم‌ها دست هم را می‌گیرند نه برای برخاستن، بلکه برای بالا رفتن. دست درویش را می‌بینند، اما نگاه‌شان از روی آن می‌لغزد؛ مبادا مسئولیتی به دلشان چنگ بزند. 

قحطی خدا آمده؛
برخی آن‌چنان درگیر تأمین معیشت می‌شوند و گاه در انباشتِ بی‌پایانِ درآمد، پس‌انداز و ماشین‌های چندگوناگون غرق می‌مانند که جایی برای خدا باقی نمی‌گذارند. گاهی برای رسیدن به این معیشت، دروغ گفته می‌شود، حقی نادیده گرفته می‌شود و گناه عادی جلوه می‌کند؛ انگار خدا باید صبر کند تا اوضاع بهتر شود، حساب‌ها پر شود و وقت اضافه بیاید.

قحطی خدا آمده؛
 در تربیت؛ وقتی کودک یاد می‌گیرد موفق باشد، اما نه عادل؛ قوی باشد، اما نه مسئول. ارزش‌ها آموزش داده می‌شوند، اما زیسته نمی‌شوند و خدا به یک درس حفظی تقلیل می‌یابد.

قحطی خدا آمده؛
 در عبادت‌های بی‌اثر؛ جایی که مناسک زیاد است، اما تغییر کم. دعا خوانده می‌شود، اما رفتار همان می‌ماند. خدا صدا زده می‌شود، اما جدی گرفته نمی‌شود.

قحطی خدا آمده؛
و ایمان از زیستن به گفتن تبعید شده است. دیگر کسی برای خدا چیزی را از دست نمی‌دهد؛ همه می‌خواهند با نام او چیزی به دست آورند. 

قحطی خدا آمده؛
 و شاید خدا هنوز هست، اما ما دیگر برایش جایی نگذاشته‌ایم. قحطی خدا آمده، نه چون خدا کم شده، بلکه چون ما یاد گرفته‌ایم بدون او هم کارمان راه می‌افتد.


۱۴ دی ۱۴۰۴


🌐 http://mazaheri.andishvaran.ir
#پایگاه_اندیشوران_حوزه 
🌐 http://mazaheriesfahani.blog.ir/
#وبسایت_علی‌اکبر_مظاهری

ما را در رسانه‌هایمان دنبال کنید 👇
🌐 http://zil.ink/mazaheriesfahani?v=1
🌐 https://eitaa.com/Mazaheriesfahani
#علی‌اکبر_مظاهری

  • علی اکبر مظاهری
۳۰
بهمن

آنچه گفته نشد!

 نویسنده: مریم یوسفی عزت

بعضی دردها از فقر نمی‌آیند، از جنگ نمی‌آیند، حتی از طلاق هم نمی‌آیند.
از «سرزنش» می‌آیند؛ از آن لحظه‌ای که انسان، به‌جای آغوش، با قضاوت روبه‌رو می‌شود.
این داستان روایت زنی است که هرگز به حق خود نرسید؛ حقِ فهمیده‌شدن.

 با هم بخوانیم:
درِ خانه که باز شد، صدای لولای زنگ‌زده‌اش مثل ناله‌ای کوتاه در راهرو پیچید. 
دختر ایستاد. دستش هنوز روی دستگیره در بود و نگاهش خیره به تاریکی نیمه‌جانِ سالن. بوی کهنهٔ فرش‌ها، بوی چای مانده، بوی خانه‌ای که سال‌ها حرف ناگفته داشت، یک‌باره روی سینه‌اش آوار شد.
قدم اول را که برداشت، سیلی فرود آمد. نه فقط بر گونه‌اش؛ بر تمام ماه‌هایی که ساکت گریسته بود.
مادر فریاد می‌زد. صدایش از دیوارها بالا می‌رفت و به سقف می‌خورد و برمی‌گشت، چند برابر، خشن‌تر:
«همسایه‌ها چی می‌گن؟!
می‌گن دخترت طلاق گرفته!
تو چه کار کردی؟!
واقعاً از مهران جدا شدی؟!
ای دخترِ بی‌لیاقت، احمق...!
چرا به ما نگفتی؟!
اون سفر چند ماهه برای همین بود، نه؟
خونه نداشتی شب‌ها بخوابی؟
از بس بی‌عرضه‌ای…
راستشو بگو!
طلاق گرفتی یا نه؟
می‌دونم…
برای آرزوهات این کارو کردی.
از اولشم فقط درس و دانشگاه…
سرت تو کتاب بود.
خیلی خودخواهی!»
دختر حرفی نزد. دهانش باز می‌شد، اما صدا راهش را پیدا نمی‌کرد. اشک‌ها، بی‌اجازه، یکی‌یکی فرو می‌ریختند. چشم‌هایش به در خیره مانده بود؛ انگار هنوز امید داشت اگر نگاهش را برندارد، بتواند به همان لحظهٔ ورود برگردد، قبل از سیلی، قبل از فریاد. با صدایی که بیشتر شبیه شکستگی بود تا پاسخ، گفت: «نمی‌خواستم سرزنش بشم.»
مادر دست بر سر کوبید. های‌وهویش به سقف رسید.
پدر و خواهر، بی‌آن‌که چیزی بگویند، دست دختر را گرفتند. او را به اتاق بردند؛ اتاقی کوچک، با پرده‌ای که نور عصر را خفه می‌کرد و تختی که گوشه‌اش فرو رفته بود، درست مثل دلِ دختر.
دختر ماجرا را گفت. پدر خشمگین شد؛ خشمش تند و ساکت بود، مثل آتشی زیر خاکستر. اما آرام، شمرده و حساب‌شده‌ از خانواده خواست که دیگر دختر را سرزنش نکنند.

یک ماه گذشت.
روزی دختر مادر را صدا زد. مادر کنار در ایستاد. دختر پاکتی را جلو آورد. «بیا مادر، این نصف حقوقمه. برای تو.»
مادر پرسید: «چرا اینو می‌دی به من؟»
دختر لبخند زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه تلاش بود تا شادی. گفت: «هیچ‌وقت نتونستم برای روز مادر یا تولدت هدیهٔ خوبی بگیرم. این… هدیهٔ منه. برای جبران زحمت‌هات.»
مادر نگاهش کرد؛ نگاهی سنگین و طولانی. گفت: «فکر کردی با این‌ها جبران می‌شه؟»
دختر بی‌درنگ پاسخ داد: «اگه کمه، همهٔ حقوقم برای تو.»
مادر آه بلندی کشید. آهی که از عمق سینه‌اش بلند شد. مادر از اتاق بیرون رفت.
دختر تنها ماند. روی تخت نشست. شانه‌هایش لرزید. گریست؛ بی‌صدا، عمیق، خسته. او حاضر بود تمام گذر عقربه‌های ساعت عمرش را فدای مادر کند، فقط برای اینکه راضی باشد تا دیگر ملامتش نکند.
اما حقیقت این بود: دردِ سرزنش آن‌قدر عمیق است که انسان حاضر می‌شود تمام حاصل دسترنجش، تمام رؤیاهایش، و حتی خودش را قربانی کند تا شاید برای لحظه‌ای دوست‌داشتنی شود.
شب، آرام و سنگین روی خانه نشست.
صدای تیک‌تاک ساعت دیواری، مثل چکشی منظم، به شقیقه‌های دختر می‌کوبید. چراغ اتاق خاموش بود، اما خواب به چشمش نمی‌آمد. پلک‌هایش بسته می‌شدند، اما تصویر مادر—ایستاده در چارچوب در، با آن نگاهِ خسته و داورانه—رهایش نمی‌کرد.
در تاریکی، با خودش حرف می‌زد:
«اگر بیشتر توضیح می‌دادم…
اگر زودتر گفته بودم…
اگر اصلاً طلاق نمی‌گرفتم…»
بعد از مکثی کوتاه، فکری مثل رعد آمد و گفت:
«چرا همیشه باید من اگرها را بشمارم؟ می‌روم. رفتن بهتر است.»

چند سال گذشت.
نه آن‌طور که آدم‌ها می‌گویند: «زمان همه‌چیز را حل می‌کند».زمان فقط یاد داد چطور با بعضی دردها زندگی کند، بی‌آن‌که هر روز نامشان را صدا بزند.
دختر—حالا زنی مستقل—در آپارتمانی کوچک زندگی می‌کرد. پنجره‌ای داشت رو به خیابانی شلوغ؛ جایی که زندگی، بی‌وقفه عبور می‌کرد و از کسی اجازه نمی‌گرفت. صبح‌ها، نور کمرنگ آفتاب روی میز کارش می‌افتاد؛ روی کتاب‌ها، روی لپ‌تاپ، روی فنجان قهوه‌ای که اغلب سرد می‌شد، چون ذهنش جلوتر از زمان می‌دوید.
مادر پیرتر شده بود. موهایش سپید، کمرش کمی خم، صدایش آهسته‌تر. دیگر فریاد نمی‌زد. اما بعضی سکوت‌ها، جای فریاد را گرفته بودند. دیدارهایشان کوتاه بود. چای می‌نوشیدند. از قیمت‌ها حرف می‌زدند. از درد زانو. اما هیچ‌کدام از آن‌ها از آن روز حرف نمی‌زدند؛ از سیلی، از پاکت، از شبی که دختر فهمید برای زنده ماندن، باید فاصله بگیرد.
دختر یاد گرفته بود مرز بکشد؛ نه با دعوا، نه با قهر. با فاصله‌ای محترمانه و سرد؛ مثل دیواری شیشه‌ای که می‌شود دید، اما لمس نه!
گاهی شب‌ها، وقتی خسته به خانه برمی‌گشت، کفش‌هایش را در می‌آورد و لحظه‌ای می‌ایستاد. نه به‌خاطر پاهایش؛ به‌خاطر آن کودکِ قدیمی درونش که هنوز می‌خواست بشنود: «حق با تو بود.» اما دیگر منتظر شنیدنش نبود.

تلفن زنگ خورد.
صدای خواهر؛ کوتاه، گریان و بی‌مقدمه: «آبجی، مامان...»

دختر کنار قبر ایستاد. نه گریه کرد، نه فریاد زد. فقط به این فکر می‌کرد که چه جمله‌هایی هرگز گفته نشدند؛ «حق با تو بود.»
شب، وقتی به خانه برگشت، کفش‌هایش را درآورد و وسط اتاق ایستاد. خانه ساکت بود؛ ساکت‌تر از همیشه. ناگهان چیزی درونش شکست. نه با صدا، با فروپاشی. روی زمین نشست. دست‌هایش را روی صورتش گذاشت. گریه‌اش آمد، اما نه برای مرگ مادر؛ برای دختری که سال‌ها پیش، پشت همان در، با گونه‌ای داغ و دلی لرزان ایستاده بود.
او فهمیده بود که بعضی مادرها، با همهٔ زحمت‌هایی که کشیده‌اند، با همهٔ شب‌بیداری‌ها و دل‌نگرانی‌ها، گاهی بلد نیستند بی‌سرزنش دوست بدارند.
و بعضی دخترها، تمام عمرشان را صرفِ زنده‌ماندن از یک کودکیِ ناتمام می‌کنند.
از آن پس، هر بار که کسی او را سرزنش می‌کرد، چیزی در شانه‌هایش سنگین می‌شد.
نه خاطرهٔ مادر؛ بلکه میراث او. زخم‌هایی نامرئی، که هیچ‌کس نمی‌دید، اما وزنشان آن‌قدر بود که گاهی راه‌رفتن را سخت می‌کرد.
دختر ادامه داد. زندگی کرد. اما با این حقیقت تلخ:
بعضی عشق‌ها نه با مرگ تمام می‌شوند،
نه با بخشش؛ بلکه به شکل زخمی خاموش برای همیشه روی دوش آدم می‌مانند.

۷ دی ۱۴۰۴


🌐 http://mazaheri.andishvaran.ir
#پایگاه_اندیشوران_حوزه 
🌐 http://mazaheriesfahani.blog.ir/
#وبسایت_علی‌اکبر_مظاهری

ما را در رسانه‌هایمان دنبال کنید 👇
🌐 http://zil.ink/mazaheriesfahani?v=1
🌐 https://eitaa.com/Mazaheriesfahani
#علی‌اکبر_مظاهری

  • علی اکبر مظاهری
۳۰
بهمن

می‌‌شد که نشود!
 (افسوس...)

طوفان طلاق (مکرر)

نویسنده: محدثه دوستی (ارشد حقوق خصوصی)

اشاره
دربارهٔ این نوشته و گزارش و تحلیل خانم دوستی، فراوان سخن داریم. اکنون این مطلب را می‌خوانیم و در پست بعدی، پاره‌ای از دیدگاه‌هایمان را بیان می‌کنیم.
به خواست خدا.

حیف شد!

پروندهٔ طلاق: «سوء تفاهمِ مزمن»
مشخصات کلی
سال رسیدگی: ۱۴۰۳–۱۴۰۴
مرجع: دادگاه خانوادهٔ کرج
مدت زندگی مشترک: ۷ سال
فرزند: ندارد
نوع طلاق: طلاق به درخواست زوجه (عسر و حرج روانی)
نظر غالب کارشناسان: «طلاق حیف بود»

داستان پرونده
مهدی و نرگس، با عشق ازدواج کردند. نه سنتیِ صرف، نه هیجانیِ خام. هر دو شاغل، تحصیل‌کرده و از نظر اقتصادی، مستقل. اختلافات‌شان از همان سال اول شروع نشد؛ از سال چهارم، آرام و نامحسوس ظاهر شد.
مهدی، کم‌حرف بود، نه سرد، نه بی‌مسئولیت؛ فقط «درون‌گرا».
نرگس اما نیاز به حرف‌زدن داشت.
وقتی ناراحت می‌شد، می‌خواست بحث کند، حل کند، تمام کند.
هربار که نرگس گلایه می‌کرد، مهدی سکوت می‌کرد؛ نه برای بی‌احترامی، بلکه چون بلد نبود واکنش نشان بدهد.
نرگس، سکوت را این‌طور ترجمه می‌کرد:
«براش مهم نیست.»
مهدی، گلایه را این‌طور می‌شنید:
«هیچ‌وقت کافی نیستم.»
سال‌ها این ترجمه‌های اشتباه، روی هم انباشته شد.

نقطهٔ شکست
در یکی از جلسات مشاوره (که دیر شروع شده بود)، نرگس گفت:
«من با مردی زندگی می‌کنم که هیچ‌وقت دعوا نمی‌کنه، ولی هیچ‌وقت هم منو نمی‌فهمه.»
مهدی، همان‌جا برای اولین بار، گریه کرد و گفت:
«من فکر می‌کردم اگر دعوا نکنم، یعنی دوستت دارم.»
اما این جمله، پنج سال دیر گفته شد.

روند دادگاه
نرگس، دادخواست طلاق داد؛ به استناد عسر و حرج روانی ناشی از بی‌توجهی عاطفی مزمن.
دادگاه، زوج را به مشاورهٔ اجباری ارجاع داد.

گزارش مشاور
«تفاوت سبک دلبستگی و ناتوانی در گفت‌وگوی هیجانی، علت اصلی تعارض است. امکان ترمیم رابطه، در صورت مداخلهٔ زودهنگام، وجود داشت.»
اما نرگس در جلسه آخر گفت:
«من خسته‌تر از آنم که دوباره بسازم.»

رأی دادگاه (خلاصهٔ مستند)
دادگاه با توجه به:
استمرار نارضایتی روانی زوجه،
عدم تحقق امنیت هیجانی،
عدم تمایل مؤثر زوجه به ادامه زندگی،
تحقق عسر و حرج روانی را محرز دانست و حکم طلاق صادر کرد.
قاضی، در پایان جلسه، جمله‌ای گفت که بعدها در صورت‌جلسه هم آمد:
«این پرونده از آن طلاق‌هایی است که اگر زودتر فهمیده می‌شد، لازم نبود.»
این پرونده، نمونهٔ روشن طلاقی است که:
نه محصول خیانت است
نه خشونت
نه فقر
نه اعتیاد
بلکه نتیجهٔ نادانی هیجانی دو انسان سالم است.
از نظر روان‌شناسی خانواده، این نوع طلاق‌ها، بیشترین حس «حیف‌شدن» را دارند؛ چون با آموزش، اقدام زودهنگام، و گفت‌وگوی هدایت‌شده، قابل پیشگیری‌اند.

{ادامه دارد}



۵ دی ماه ۱۴۰۴


🌐 http://mazaheri.andishvaran.ir
#پایگاه_اندیشوران_حوزه 
🌐 http://mazaheriesfahani.blog.ir/
#وبسایت_علی‌اکبر_مظاهری

ما را در رسانه‌هایمان دنبال کنید 👇
🌐 http://zil.ink/mazaheriesfahani?v=1
🌐 https://eitaa.com/Mazaheriesfahani
#علی‌اکبر_مظاهری

  • علی اکبر مظاهری
۰۲
دی

دو فنجان خوشدلانه!

(ای‌بسا دو فنجان چای خوشدلانه، گواراتر از یک ضیافت شاهانه!)

 هدیه‌ای برای زوج‌های دوران عقدی

 نویسنده: استاد سیدمحسن منتظرین اصفهانی

هوا سرد بود و باران هم بعد از مدت‌ها خودی نشان داده بود. لطافتی داشت هوای آن شب. سرما و بوی مطبوع برگ‌های خیس با هم وارد مشامم می‌شد و حال خوبی به من می‌داد. منتظرش بودم تا بیاید. اولین تجربه با هم‌بودن در هوای سرد بارانی، خیلی برایم شیرین بود.
همیشه فصل سرد را بیشتر دوست داشته‌ام. انگار سرما با ملزوماتش زندگی را برایم پویاتر می‌کند. همه داستان‌های خاطره‌انگیزی هم که خوانده‌ام یا دیده‌ام، در هوای برفی و بارانی و مه‌آلود زمستان بوده است.
گوشی‌‌ام زنگ خورد. خودش بود. باید می‌رفتم تا با او برویم. کجا، مهم نبود، مهم بودن من و او در کنار هم در آن شب دلپذیر بود. من و اویی که دیگر ما بودیم. همین که سوار ماشین شدم، گرمای مطبوعی سراسر وجودم را گرفت. هوای سرد، گرمایش هم می‌چسبد. حرکت کردیم و گفتیم و شنیدیم و نفهمیدیم به کجا می‌رویم. خوش بودیم که با هم می‌رویم. 
کنار خیابان خلوتی چراغ سفیدرنگی از دور سوسو می‌زد. بدمان نمی‌آمد به کافه‌ای برویم و نوشیدنی گرمی بنوشیم. مقابل چراغ سفیدرنگ، پیرمردی را دیدیم که صندوق عقب اتومبیلش را به زیبایی آراسته بود. با سماوری و قوری‌ای و استکان‌های کمر باریک. انگار پیرمرد مهیا شده بود تا با چایی داغ و حاج‌بادامی از ما پذیرایی کند. سردش بود و منتظر مشتری دو نفره نشسته بود. کمی جلوتر ایستادیم. مه رقیقی فضا را پوشانده بود. از دوردست صدای سه‌تاری به گوش می‌رسید جان‌بخش و آرام. شاید کسی در تنهایی خود در یکی از آپارتمان‌های آن طرف خیابان نوازندگی می‌کرد. پیش خود گفتم موسیقی زنده هم دارد!
پیاده شدیم و به سمتش رفتیم. ما را که دید به پهنای صورت خندید.     

 بفرما! خوش آمدید! چه به‌موقع؟ حوصله‌ام سر رفته بود باباجان!
منتظر سفارش نماند. دو چایی برایمان ریخت. بوی هل می‌داد. پولکی و حاج‌بادامی هم از قبل در قندان‌های قدیمی‌اش آماده داشت. 
چه خوب بود! این که می‌گویند عشق، مقدس است، راست است واقعا! انگار همه دست به دست هم داده بودند تا این عشق مقدس را برای ما جشن بگیرند. یکی ساز می‌زد. یکی چایی و حاج‌بادامی تعارف می‌کرد و طبیعت هم که سنگ تمام گذاشته بود. 
جامع اضدادی بود آن شب؛ سرمای هوا و گرمای عشق با هم، هم‌آوا شده بودند. بی‌جهت نبود که فرمود:
در بهار عشق، دِی آمد عجب شد فصل سرد
روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد!



۱۶ آذر ۱۴۰۴


🌐 http://mazaheri.andishvaran.ir
#پایگاه_اندیشوران_حوزه 
🌐 http://mazaheriesfahani.blog.ir/
#وبسایت_علی‌اکبر_مظاهری

ما را در رسانه‌هایمان دنبال کنید 👇
🌐 http://zil.ink/mazaheriesfahani?v=1
🌐 https://eitaa.com/Mazaheriesfahani
#علی‌اکبر_مظاهری

  • علی اکبر مظاهری
۰۲
دی

پشتِ فرمانِ بی‌صبری

 نویسنده: مریم یوسفی عزت 

 گناهان پنهان 

گاهی حادثه‌ای کوچک، پرده‌ای بزرگ از حقیقت را کنار می‌زند.
روزی که پشت فرمان، خسته و دل‌شکسته، آهسته در خیابان حرکت می‌کردم، چند راننده با عصبانیت از کنارم گذشتند؛ آن‌چنان که گویی من مقصر تمام کندی‌های جهانم. آن لحظه هنوز نمی‌دانستند در دلم چه می‌گذرد، نمی‌دانستند اشکی پشت چشم‌هایم گیر کرده، نمی‌دانستند از چه می‌رنجم. تنها چیزی که دیدند «کندرفتن» من بود و تنها چیزی که نثارم کردند قضاوتی تیز و قهری عجولانه.
چند روز بعد، قابلمه‌ای آش کنارم بود، و باز مجبور شدم آرام برانم. باز همان نگاه‌ها، همان سبقت‌های پرخشم، همان داوری‌های بی‌صدا…
و این‌بار به خودم نگاه کردم:
«چندبار من نیز چنین بوده‌ام؟ چندبار حکم راننده‌ای را بریده‌ام که از درد، آهسته‌تر حرکت می‌کرد؟»
این پرسش تلخ، مرا به اندیشه‌ای عمیق برد؛ اندیشه‌ای دربارهٔ گناهانی که در ظاهر کوچک‌اند اما در جانِ یک جامعه اثر می‌گذارند.
پشت فرمان، هیچ‌کس تاریخچهٔ رنج دیگری را نمی‌بیند. نه می‌داند بیماری دارد، نه می‌داند در دلش چه طوفانی می‌وزد، نه می‌داند کودکی خواب پشت صندلی است یا دیگی آش در آغوش صندلی جلو.
با این همه، ما به‌سادگی می‌تازیم، می‌رانیم، قضاوت می‌کنیم، و گاهی دهانی که باید محل ذکر و کرامت باشد، به کلمات تلخ می‌گشاییم.
این گناه، گناهی است آرام، خاموش و پنهان؛
نه دیده می‌شود، نه ثبت می‌شود، نه کسی به آن اعتراف می‌کند؛ اما روح انسان را می‌خورد.

 بازار رقابت، نه جادهٔ زندگی
رانندگی امروز ما، شبیه مسابقه‌ای بی‌پایان شده است. هرکس می‌خواهد جلوتر باشد؛ زودتر برسد؛ حق دیگران را با شتابی از آنِ خود کند. 
اگر لازم باشد مسیر دیگری را می‌بندیم؛ حق تقدم را نادیده می‌گیریم؛ و برای چندثانیه زودتر، آبرو و آرامش دیگری را قربانی می‌کنیم.
چه بسیار دعواهایی که فقط با یک بی‌حوصلگی آغاز می‌شود.
چه بسیار ناسزاهایی که فقط به سبب یک توقف کوتاه از دهان بیرون می‌ریزد.
و کسی نمی‌پرسد:
«آیا این شتاب، بهایش خوردنِ حق دیگران نیست؟»

گاهی مسئله فقط رانندگی نیست؛
حتی پارک‌کردن سادهٔ یک خودرو هم می‌تواند آینهٔ اخلاق ما باشد.
یکی ماشینش را طوری رها می‌کند که دو نفر دیگر نتوانند پارک کنند.
یکی راه عابر پیاده را می‌بندد تا خودش چند قدم کمتر راه برود.
یکی جای معلولی را اشغال می‌کند چون «فقط پنج دقیقه کار دارد».
این‌ها گناهان پنهانی‌اند که کسی درباره‌شان خطبه نمی‌خواند.

 آثار پنهان این بی‌صبری‌ها
در دنیا:
جامعه را پرتنش می‌کند.
شخصیت آدمی را خشن و بی‌ملاحظه بار می‌آورد.
روابط اجتماعی را می‌فرساید.
اخلاق عمومی را پایین می‌آورد.

در روان:
آدم را بی‌قرار می‌کند.
آستانه تحمل را پایین می‌آورد.
آرامش را از دل می‌گیرد و اضطراب را جایگزین آن می‌کند.

در آخرت (از نگاه معنوی):
حق‌الناس گردن آدم می‌گذارد.
زبان را آلوده می‌کند.
دل را تاریک می‌سازد.
مسیر تربیت نفس را می‌بندد.

و این همان جایی است که باید صادقانه بگویم:
گاهی ما از گناهانی می‌ترسیم که هرگز مرتکب نمی‌شویم، اما از گناهانی که هرروز در خیابان‌ها انجام می‌دهیم، خیالمان آسوده است. 
ما تصور می‌کنیم رانندگی تنها مهارتی اجتماعی است؛ حال آن‌که یکی از شاخص‌ترین میدان‌های تربیت نفس، همین پشت فرمان است.
شاید اگر یاد بگیریم کمی صبورتر باشیم،
کمتر قضاوت کنیم، حقوق کوچکِ دیگران را پاس بداریم، و بدانیم که هر راننده داستانی دارد که ما نمی‌دانیم…
جامعه‌ای خواهیم داشت که در آن اخلاق فقط شعار نیست، بلکه در عمل، حضور دارد.
بیایید از همین امروز، همین جاده، همین فرمان، و همین ترافیک، آغاز کنیم.

زیرا گاهی بزرگ‌ترین اصلاحات، از کوچک‌ترین رفتارها شروع می‌شود.



۱۵ آذر ۱۴۰۴


🌐 http://mazaheri.andishvaran.ir
#پایگاه_اندیشوران_حوزه 
🌐 http://mazaheriesfahani.blog.ir/
#وبسایت_علی‌اکبر_مظاهری

ما را در رسانه‌هایمان دنبال کنید 👇
🌐 http://zil.ink/mazaheriesfahani?v=1
🌐 https://eitaa.com/Mazaheriesfahani
#علی‌اکبر_مظاهری

  • علی اکبر مظاهری
۰۲
دی

 خلوتِ ازدست‌رفته

 نویسنده: مریم یوسفی عزت

در آغاز هر زندگی مشترک، لحظه‌های نخست، نقشی بنیادین در شکل‌گیری صمیمیت، مرزهای عاطفی و آرامش زوجین ایفا می‌کند. این دوره زمانی، کوتاه اما تعیین‌کننده است؛ زمانی که دو انسان تلاش می‌کنند زیر سقفی مشترک، هویت تازهٔ رابطه‌شان را بسازند. هر مداخلهٔ خواسته یا ناخواسته، حتی اگر با نیتی مهربانانه باشد، می‌تواند این تعادل حسّاس را برهم بزند و مسیر سال‌های آینده را تحت تأثیر قرار دهد.

تجربه‌ای خاموش
در همان روزهای نخستِ یک ازدواج جوانانه، دختر و پسری که تازه کنار هم آرام گرفته بودند؛ شبیه دو دل تپنده که بعد از سال‌ها انتظار، بالاخره به جهان دونفره‌شان رسیده‌اند. خانه هنوز عطر گل‌های شب عروسی را در خود داشت؛ رایحه‌ای که هر صبح و هر شب یادآورِ آغاز بود، نه ادامه.
هیجان‌ها خام و گرم در رگ‌هایشان جریان داشت؛ لمس‌ها بوی تازگی می‌داد و نفس‌ها بی‌محابا در هم می‌پیچید. هر گوشهٔ خانه انگار دعوتی دائمی بود به آغوشی طولانی‌تر، نگاهی عمیق‌تر، شوخی‌های بی‌پرواتر و خنده‌هایی که گاهی از شدت نزدیکی، به نجوا تبدیل می‌شد.
خانهٔ کوچک‌شان نه فقط محل زندگی، که جهان تازه‌ای بود که با هر تماس، هر لبخند و هر لحظه، در حال شکل‌گیری بود.
اما تنها یک هفته از این شروعِ گرم نگذشته بود که مادر۱، با نیتی محترمانه و دلسوزانه، نوزده روز مهمان آنان شد. هیچ رفتار آزاردهنده‌ای در میان نبود؛ اما نفسِ یک حضور طولانی، پرده‌ای نامرئی میان راحتی و شور زوجین کشید.
عروس جوان آرام‌آرام در خود جمع می‌شد؛ نزدیکی‌ها کوتاه‌تر می‌شد، آغوش‌ها محتاط‌تر، و لبخندهای رها جای خود را به لبخندهای محجوب و حساب‌شده می‌داد.
در ظاهر همه‌چیز آرام بود؛ اما در عمق رابطه، گره‌هایی ریز و بی‌صدا شکل می‌گرفتند.
سال‌ها بعد، این تجربه همچنان در ذهن آن زن و مرد باقی مانده بود؛ نه از سر بی‌احترامی به مادر، که زنی مهربان و بی‌قصد بود؛ بلکه از اندوه زمانی که ناخواسته از دست رفته بود. حسرت آنان نه متوجه فردی خاص، بلکه متوجه فرصتی بود که باید پایهٔ زندگی‌شان می‌شد و نشد؛ لحظه‌هایی که قرار بود صمیمیت را تثبیت کنند، اما نیمه‌تمام ماندند.

چنین موقعیت‌هایی پیامدهای آرام اما ماندگاری برجای می‌گذارند:
فاصلهٔ تدریجی در ابراز محبت، کاهش آزادی عاطفی، خویشتن‌داریِ ناخواسته، شکل‌گیری گله‌های خاموش، و ته‌نشین شدن ناراحتی‌هایی که بعدها در لحظه‌های حساس، خود را نشان می‌دهند. این آسیب‌ها غالباً پنهان‌اند، اما در حافظهٔ هیجانی رابطه، ماندگار می‌شوند.
وقتی دو نفر کم‌کم عشق و صمیمیت را با احتیاط و سانسور بیان می‌کنند، رابطه وارد حالتی خاموش می‌شود. جایی که دل هنوز می‌خواهد نزدیک شود، اما ترس و دلخوری‌ها اجازه نمی‌دهند.
این روند در ابتدا نامحسوس است، اما بعد خودش را در شکل‌های سنگین‌تری نشان می‌دهد:
آرام‌آرام موریانه‌های ذهن فعال می‌شوند و حتی رفتارهای ساده هم بار منفی پیدا می‌کنند.
 گفت‌وگوها کوتاه و بی‌روح می‌شوند؛ رابطه از عمق می‌افتد و سطحی می‌شود.
 ناراحتی‌های انباشته‌شده در لحظه‌های حساس با شدت زیادی منفجر می‌شوند؛ گاهی بر سر موضوعاتی که اصلاً مهم نیستند.
 و در نهایت، فاصلهٔ عاطفی به فاصلهٔ واقعی تبدیل می‌شود؛ جایی که دو نفر هنوز کنار هم‌اند، اما «با هم» نیستند. 
تا جایی که یک روز آدم می‌فهمد «چیزی» کم شده، اما نمی‌تواند دقیق بگوید از کجا شروع شد.

ازدواج، تنها آغاز یک مسیر مشترک نیست؛ بلکه کیفیت همان روزها و هفته‌های نخست است که پایه‌های رابطه را برای سال‌های طولانی تعیین می‌کند. اگر شروع زندگی در آرامش، احترام و آزادی عاطفی رقم بخورد، زوجین یاد می‌گیرند چگونه در کنار هم رشد کنند و چگونه پیوندشان را در برابر سختی‌های آینده مقاوم نگه دارند. اما اگر آغاز رابطه زیر سایهٔ فشار، مداخله یا ازدست‌رفتنِ خلوت شکل بگیرد، اثر آن به شکل رنجش‌های پنهان و احساسات ناتمام در سال‌های بعد باقی می‌ماند.
به همین دلیل گفته می‌شود: شیوهٔ شروع، تنها یک خاطره نیست؛ زیربنای تمام فصل‌های بعدی زندگی مشترک است.
و درست بر همین اساس است که توصیه می‌شود والدین و بزرگ‌ترها اجازه دهند زوجِ تازه‌ازدواج‌کرده مدتی در خلوت و آرامشِ خانهٔ خود تنها باشند. این فاصلهٔ سنجیده کمک می‌کند بهتر یکدیگر را بشناسند، آزادی بیشتری در ابراز محبت داشته باشند و بدون شلوغی اطرافیان، پیوندشان را با آرامش بسازند. احترام به این خلوتِ اولیه، نه فاصله‌گرفتن از خانواده، بلکه بالاترین شکل حمایت و محبت نسبت به زوجین جوان است.

 جهاد عصر ما، حفظ کانونی گرم و با کیفیت در خانواده است. در حفظ آن کوشا باشیم.

۱. با حفظ احترام برای مادران سرزمینم. مادر در این داستان شخصیتی فرضی است.


۲۶ آبان ۱۴۰۴


🌐 http://mazaheri.andishvaran.ir
#پایگاه_اندیشوران_حوزه 
🌐 http://mazaheriesfahani.blog.ir/
#وبسایت_علی‌اکبر_مظاهری

ما را در رسانه‌هایمان دنبال کنید 👇
🌐 http://zil.ink/mazaheriesfahani?v=1
🌐 https://eitaa.com/Mazaheriesfahani
#علی‌اکبر_مظاهری

  • علی اکبر مظاهری
۰۲
آبان

 راز دوام زندگی زناشویی

نویسنده: مریم یوسفی عزت 

روزی سخنی شنیدم که جانم را لرزاند و اندیشه‌ام را به شور آورد؛ سخنی که چون چراغی فروزان در ظلمت جان، رهنمای مسیر بود: 
«ترک گناه، بر انجام واجبات، مقدم است.» 
از اندیشمندی بزرگوار، دلیل این تقدم را جویا شدم و چنین گفتند:
«انسان را هم‌چون پیاله‌ای بدان که ظرف وجودش از کردارهای نیک و بد لبریز می‌گردد. هر واجبی که به جای آوریم، قطره‌ای پاک و گوارا به آن پیاله افزوده‌ایم؛ نماز، روزه، هر یک قطره‌ای از آب پاک است. لیکن یک گناه، قطره‌ای زهرآگین است که اگر در آن ظرف ریخته شود، آن آب زلال را به سمی مهلک بدل می‌‌کند. این است سرّ تقدم ترک معصیت بر انجام فرایض.»

 اکنون به این حکمت نغز، نکته‌ای می‌افزایم:
پیمان همسری، از لطیف‌ترین پیوندهای عالم است؛ زندگی دو یار که آکنده از مهر و شادی و آسایش است، ولی گاه نیز در معرض وزش طوفان منازعات و مجادلات است. در میان این گفتگوها، رفتارهایی هست که چون تیغی بر دل‌ها می‌نشیند؛ انتقاد، سرزنش، تمسخر، نیشخند و زخم زبان‌هایی که جان را می‌آزارند.

وقتی مراجعان به ما می‌گویند: 
«ما بسیار با هم مهربانیم، اما...»، آن «اما» خود نشانهٔ تلخی و گزند است؛ زیرا یک قطره زهر می‌تواند تمامی آب گوارای آن پیاله را به تلخی و فساد کشاند.
سرّ پایندگی، دوام و تداوم زندگی زناشویی، در چگونگی و اندازگی این رفتارهای ناخوشایند‌‌ است؛ هرچه قطره‌های زهر کمتر، پیالهٔ زندگی صاف‌تر و گواراتر.

بیندیشیم چگونه یک قطره از این زهر می‌تواند سال‌ها مهر و صفا را بر باد دهد و چگونه ترک گناه، طهارت و دوام را استمرار بخشد!



۱ آبان ۱۴۰۴



🌐 http://mazaheri.andishvaran.ir
#پایگاه_اندیشوران_حوزه 
🌐 http://mazaheriesfahani.blog.ir/
#وبسایت_علی‌اکبر_مظاهری

ما را در رسانه‌هایمان دنبال کنید 👇
🌐 http://zil.ink/mazaheriesfahani?v=1
🌐 https://eitaa.com/Mazaheriesfahani
#علی‌اکبر_مظاهری

  • علی اکبر مظاهری
۲۸
مهر

 ظرافت‌های رفتاری

 نویسنده: مریم یوسفی عزت

 گسترهٔ عشق
زندگی زناشویی، پیوند دو روح است در گستره‌ای بیکران از عشق، صبر و فهم متقابل. این رابطه، سفری‌ است نه میان دو انسان، بلکه میان دو جهان درون؛ جهانی لبریز از تفاوت‌ها، احساس‌ها و معناهایی که در هیچ رابطهٔ دیگری چنین عمیق. آشکار نمی‌شود. 
رابطهٔ همسران، بر خلاف دیگر پیوندهای انسانی، تنها بر پایهٔ گفت‌وگو یا نیاز متقابل بنا نشده است، بلکه بر ستون‌های اعتماد، مسئولیت، و هم‌زیستی عاطفی استوار است. در این رابطه، انسان نه‌ فقط خود را، که دیگری را نیز می‌سازد؛ هر رفتار و هر نگاه، انعکاسی‌ است از روح مشترک آن دو. در دوستی، شاید انتخاب از سرِ شباهت باشد، اما در زندگی زناشویی، دوام از سر تفاهم و مهربانی است. در میان خستگی‌های روزمره، حضور همسر همان پناه آرامش است؛ دستی که سکوت را معنا می‌بخشد و دلی که با ضربانش، احساس زندگی را دوباره در جان می‌دمد. چنین است که ازدواج، صرفاً یک همراهی نیست؛ آیینی است برای رشد، برای درک دیگری و یافتن خویشتن در نگاه او. و درست به همین دلیل که این پیوند، ژرف، حساس و پیچیده است، نگهداری و تداوم آن نیازمند لطافت و آگاهی‌ است. دو همسر باید در گفتار، رفتار و کردار خود، ظریف‌ترین نکته‌ها را پاس بدارند؛ زیرا گاه یک واژه، آرامش را می‌بافد و واژه‌ای دیگر، رشته‌ی مهر را می‌گسلد. در این هم‌زیستی عاشقانه، احترام و درک متقابل، همان نَفَسِ پنهانِ عشق است که آن را زنده و جاودان نگاه می‌دارد.

 باهم بخوانیم:

 خانم سیّاس
۱. سپیده هنوز کامل نزده بود و «سپیده» در خواب بود که آقا بی‌صدا لباس پوشید و از خانه بیرون رفت. نه خداحافظی کرد و نه حرفی زد. صدای آرام بسته‌شدن در، خواب خانم را شکست؛ نگاهی به سوی در انداخت و فهمید که رفته است. به آقا پیام داد: 
«بدون بوسه؟ خیلی حیفه!»
آقا ده دقیقهٔ بعد از میانهٔ راه برمی‌گردد و با استقبال شاداب، همسرش را می‌بوسد. و از آن پس، بوسه‌های چهارگانه، هنگام خروج از خانه می‌شود مهریهٔ خانم! خانم گفت: «این مهریه تاریخ انقضاء ندارد. اگر یکبار فراموش کنی جای هیچ جبرانی نیست.» آقا از بُنِ جان پذیرفت تا بوسه‌ها پناه عاطفهٔ میانشان شوند.

خانم غیر سیّاس
۲. صبح زود، بی‌آنکه چیزی بگوید یا خداحافظی کند، آقا آرام از خانه بیرون رفت. صدای بسته‌شدن در، خانم را از خواب نیمه‌سنگینش بیدار کرد؛ چشم‌هایش را باز کرد و فهمید که همسرش رفته است.
هنگام غروب آفتاب، آقا به منزل بازگشت. خانم با اخم‌رویی پاسخ سلامش را داد و به اتاق رفت. آقا نازکشان به سوی همسرش رفت و دلیل رفتار خانم را جویا شد. خانم ماجرای صبح را بازگو کرد و گفت: 
«تو به من اهمیت نمی‌دهی. دریغ از یک خداحافظی. فقط برای آشپزی من را استخدام کرده‌ای. خیلی بی‌احساسی! تو اصلا آدم نیستی که من رو آدم حساب نمی‌کنی!» 
آقا با شنیدن این سخن، طاقت از کف داد و جدل میانشان شعله گرفت، و چندی سکوت و دلخوری میانشان سایه‌ انداخت.

● اینجا، واژه‌ها گاهی پل می‌شوند و گاه، سد!
پس چه نیکوست که هر همسر، با ظرافتی از جنس گلبرگ و دلی آکنده از احترام، کلام و کردار خود را بیاراید؛ که در این راه عاشقانه، یک جملهٔ ساده می‌تواند خانه‌ای از آرامش بنا کند یا پریشانی به دل بنشاند.
ازدواج، تمرین مهر است و صبوری؛ جایی برای بزرگ‌شدن، برای فهمیدن دیگری، و گاه، برای بازیافتن خویشتن در آینهٔ نگاه همسر.



۲۶ مهر ۱۴۰۴



🌐 http://mazaheri.andishvaran.ir
#پایگاه_اندیشوران_حوزه 
🌐 http://mazaheriesfahani.blog.ir/
#وبسایت_علی‌اکبر_مظاهری

ما را در رسانه‌هایمان دنبال کنید 👇
🌐 http://zil.ink/mazaheriesfahani?v=1
🌐 https://eitaa.com/Mazaheriesfahani
#علی‌اکبر_مظاهری
#مریم_یوسفی_عزت

  • علی اکبر مظاهری