وبسایت علی اکبر مظاهری

mazaheriesfahani@gmail.com
وبسایت علی اکبر مظاهری

mazaheriesfahani@gmail.com

مشاور و مدرس حوزه و دانشگاه

کانال تلگرام از زبان مشاور
جهت دیدن کانال تلگرام "از زبان مشاور" روی عکس کلیک کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
بایگانی

آنچه گفته نشد!

چهارشنبه, ۳۰ بهمن ۱۴۰۴، ۱۱:۲۳ ب.ظ

آنچه گفته نشد!

 نویسنده: مریم یوسفی عزت

بعضی دردها از فقر نمی‌آیند، از جنگ نمی‌آیند، حتی از طلاق هم نمی‌آیند.
از «سرزنش» می‌آیند؛ از آن لحظه‌ای که انسان، به‌جای آغوش، با قضاوت روبه‌رو می‌شود.
این داستان روایت زنی است که هرگز به حق خود نرسید؛ حقِ فهمیده‌شدن.

 با هم بخوانیم:
درِ خانه که باز شد، صدای لولای زنگ‌زده‌اش مثل ناله‌ای کوتاه در راهرو پیچید. 
دختر ایستاد. دستش هنوز روی دستگیره در بود و نگاهش خیره به تاریکی نیمه‌جانِ سالن. بوی کهنهٔ فرش‌ها، بوی چای مانده، بوی خانه‌ای که سال‌ها حرف ناگفته داشت، یک‌باره روی سینه‌اش آوار شد.
قدم اول را که برداشت، سیلی فرود آمد. نه فقط بر گونه‌اش؛ بر تمام ماه‌هایی که ساکت گریسته بود.
مادر فریاد می‌زد. صدایش از دیوارها بالا می‌رفت و به سقف می‌خورد و برمی‌گشت، چند برابر، خشن‌تر:
«همسایه‌ها چی می‌گن؟!
می‌گن دخترت طلاق گرفته!
تو چه کار کردی؟!
واقعاً از مهران جدا شدی؟!
ای دخترِ بی‌لیاقت، احمق...!
چرا به ما نگفتی؟!
اون سفر چند ماهه برای همین بود، نه؟
خونه نداشتی شب‌ها بخوابی؟
از بس بی‌عرضه‌ای…
راستشو بگو!
طلاق گرفتی یا نه؟
می‌دونم…
برای آرزوهات این کارو کردی.
از اولشم فقط درس و دانشگاه…
سرت تو کتاب بود.
خیلی خودخواهی!»
دختر حرفی نزد. دهانش باز می‌شد، اما صدا راهش را پیدا نمی‌کرد. اشک‌ها، بی‌اجازه، یکی‌یکی فرو می‌ریختند. چشم‌هایش به در خیره مانده بود؛ انگار هنوز امید داشت اگر نگاهش را برندارد، بتواند به همان لحظهٔ ورود برگردد، قبل از سیلی، قبل از فریاد. با صدایی که بیشتر شبیه شکستگی بود تا پاسخ، گفت: «نمی‌خواستم سرزنش بشم.»
مادر دست بر سر کوبید. های‌وهویش به سقف رسید.
پدر و خواهر، بی‌آن‌که چیزی بگویند، دست دختر را گرفتند. او را به اتاق بردند؛ اتاقی کوچک، با پرده‌ای که نور عصر را خفه می‌کرد و تختی که گوشه‌اش فرو رفته بود، درست مثل دلِ دختر.
دختر ماجرا را گفت. پدر خشمگین شد؛ خشمش تند و ساکت بود، مثل آتشی زیر خاکستر. اما آرام، شمرده و حساب‌شده‌ از خانواده خواست که دیگر دختر را سرزنش نکنند.

یک ماه گذشت.
روزی دختر مادر را صدا زد. مادر کنار در ایستاد. دختر پاکتی را جلو آورد. «بیا مادر، این نصف حقوقمه. برای تو.»
مادر پرسید: «چرا اینو می‌دی به من؟»
دختر لبخند زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه تلاش بود تا شادی. گفت: «هیچ‌وقت نتونستم برای روز مادر یا تولدت هدیهٔ خوبی بگیرم. این… هدیهٔ منه. برای جبران زحمت‌هات.»
مادر نگاهش کرد؛ نگاهی سنگین و طولانی. گفت: «فکر کردی با این‌ها جبران می‌شه؟»
دختر بی‌درنگ پاسخ داد: «اگه کمه، همهٔ حقوقم برای تو.»
مادر آه بلندی کشید. آهی که از عمق سینه‌اش بلند شد. مادر از اتاق بیرون رفت.
دختر تنها ماند. روی تخت نشست. شانه‌هایش لرزید. گریست؛ بی‌صدا، عمیق، خسته. او حاضر بود تمام گذر عقربه‌های ساعت عمرش را فدای مادر کند، فقط برای اینکه راضی باشد تا دیگر ملامتش نکند.
اما حقیقت این بود: دردِ سرزنش آن‌قدر عمیق است که انسان حاضر می‌شود تمام حاصل دسترنجش، تمام رؤیاهایش، و حتی خودش را قربانی کند تا شاید برای لحظه‌ای دوست‌داشتنی شود.
شب، آرام و سنگین روی خانه نشست.
صدای تیک‌تاک ساعت دیواری، مثل چکشی منظم، به شقیقه‌های دختر می‌کوبید. چراغ اتاق خاموش بود، اما خواب به چشمش نمی‌آمد. پلک‌هایش بسته می‌شدند، اما تصویر مادر—ایستاده در چارچوب در، با آن نگاهِ خسته و داورانه—رهایش نمی‌کرد.
در تاریکی، با خودش حرف می‌زد:
«اگر بیشتر توضیح می‌دادم…
اگر زودتر گفته بودم…
اگر اصلاً طلاق نمی‌گرفتم…»
بعد از مکثی کوتاه، فکری مثل رعد آمد و گفت:
«چرا همیشه باید من اگرها را بشمارم؟ می‌روم. رفتن بهتر است.»

چند سال گذشت.
نه آن‌طور که آدم‌ها می‌گویند: «زمان همه‌چیز را حل می‌کند».زمان فقط یاد داد چطور با بعضی دردها زندگی کند، بی‌آن‌که هر روز نامشان را صدا بزند.
دختر—حالا زنی مستقل—در آپارتمانی کوچک زندگی می‌کرد. پنجره‌ای داشت رو به خیابانی شلوغ؛ جایی که زندگی، بی‌وقفه عبور می‌کرد و از کسی اجازه نمی‌گرفت. صبح‌ها، نور کمرنگ آفتاب روی میز کارش می‌افتاد؛ روی کتاب‌ها، روی لپ‌تاپ، روی فنجان قهوه‌ای که اغلب سرد می‌شد، چون ذهنش جلوتر از زمان می‌دوید.
مادر پیرتر شده بود. موهایش سپید، کمرش کمی خم، صدایش آهسته‌تر. دیگر فریاد نمی‌زد. اما بعضی سکوت‌ها، جای فریاد را گرفته بودند. دیدارهایشان کوتاه بود. چای می‌نوشیدند. از قیمت‌ها حرف می‌زدند. از درد زانو. اما هیچ‌کدام از آن‌ها از آن روز حرف نمی‌زدند؛ از سیلی، از پاکت، از شبی که دختر فهمید برای زنده ماندن، باید فاصله بگیرد.
دختر یاد گرفته بود مرز بکشد؛ نه با دعوا، نه با قهر. با فاصله‌ای محترمانه و سرد؛ مثل دیواری شیشه‌ای که می‌شود دید، اما لمس نه!
گاهی شب‌ها، وقتی خسته به خانه برمی‌گشت، کفش‌هایش را در می‌آورد و لحظه‌ای می‌ایستاد. نه به‌خاطر پاهایش؛ به‌خاطر آن کودکِ قدیمی درونش که هنوز می‌خواست بشنود: «حق با تو بود.» اما دیگر منتظر شنیدنش نبود.

تلفن زنگ خورد.
صدای خواهر؛ کوتاه، گریان و بی‌مقدمه: «آبجی، مامان...»

دختر کنار قبر ایستاد. نه گریه کرد، نه فریاد زد. فقط به این فکر می‌کرد که چه جمله‌هایی هرگز گفته نشدند؛ «حق با تو بود.»
شب، وقتی به خانه برگشت، کفش‌هایش را درآورد و وسط اتاق ایستاد. خانه ساکت بود؛ ساکت‌تر از همیشه. ناگهان چیزی درونش شکست. نه با صدا، با فروپاشی. روی زمین نشست. دست‌هایش را روی صورتش گذاشت. گریه‌اش آمد، اما نه برای مرگ مادر؛ برای دختری که سال‌ها پیش، پشت همان در، با گونه‌ای داغ و دلی لرزان ایستاده بود.
او فهمیده بود که بعضی مادرها، با همهٔ زحمت‌هایی که کشیده‌اند، با همهٔ شب‌بیداری‌ها و دل‌نگرانی‌ها، گاهی بلد نیستند بی‌سرزنش دوست بدارند.
و بعضی دخترها، تمام عمرشان را صرفِ زنده‌ماندن از یک کودکیِ ناتمام می‌کنند.
از آن پس، هر بار که کسی او را سرزنش می‌کرد، چیزی در شانه‌هایش سنگین می‌شد.
نه خاطرهٔ مادر؛ بلکه میراث او. زخم‌هایی نامرئی، که هیچ‌کس نمی‌دید، اما وزنشان آن‌قدر بود که گاهی راه‌رفتن را سخت می‌کرد.
دختر ادامه داد. زندگی کرد. اما با این حقیقت تلخ:
بعضی عشق‌ها نه با مرگ تمام می‌شوند،
نه با بخشش؛ بلکه به شکل زخمی خاموش برای همیشه روی دوش آدم می‌مانند.

۷ دی ۱۴۰۴


🌐 http://mazaheri.andishvaran.ir
#پایگاه_اندیشوران_حوزه 
🌐 http://mazaheriesfahani.blog.ir/
#وبسایت_علی‌اکبر_مظاهری

ما را در رسانه‌هایمان دنبال کنید 👇
🌐 http://zil.ink/mazaheriesfahani?v=1
🌐 https://eitaa.com/Mazaheriesfahani
#علی‌اکبر_مظاهری

  • ۰۴/۱۱/۳۰
  • علی اکبر مظاهری

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">