وبسایت علی اکبر مظاهری

mazaheriesfahani@gmail.com
وبسایت علی اکبر مظاهری

mazaheriesfahani@gmail.com

مشاور و مدرس حوزه و دانشگاه

کانال تلگرام از زبان مشاور
جهت دیدن کانال تلگرام "از زبان مشاور" روی عکس کلیک کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
بایگانی

۶ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است

۳۰
بهمن

 یک وعده الهی؛ ازدواج برای «سکونت» آفریده شد.

مصاحبه با حجت‌الاسلام والمسلمین علی‌اکبر مظاهری

روزنامه قدس | پیش از آنکه سند ازدواج را امضا کنیم، تصویر آن را در ذهنمان ساخته‌ایم؛ تصویری از یک خانه گرم، یک همراه همدل و یک پناهگاه امن برای همه خستگی‌ها؛ همان «لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا» که در گوش جانمان نشسته است.

پیش از آنکه سند ازدواج را امضا کنیم، تصویر آن را در ذهنمان ساخته‌ایم؛ تصویری از یک خانه گرم، یک همراه همدل و یک پناهگاه امن برای همه خستگی‌ها؛ همان «لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا» که در گوش جانمان نشسته است. اما در واقعیت زندگی امروز بسیاری از زوج‌ها خود را در مسیری پر از خستگی‌های شغلی، فشارهای اقتصادی و انتظارات برآورده‌نشده می‌یابند. آن تصویر زیبا، گاهی زیر غبار دلخوری‌های کوچک و سکوت‌های طولانی رنگ می‌بازد و این سؤال تلخ جوانه می‌زند: کجای راه را اشتباه رفتیم؟ چرا آن آرامش وعده داده شده، این‌قدر دست‌نیافتنی به نظر می‌رسد؟ این شکاف میان تصویر آرمانی و واقعیت زیسته، دغدغه‌ای است که بسیاری از خانواده‌های امروز با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنند.
این شکاف عمیق میان آرمان و واقعیت را در گفت‌وگویی با حجت‌الاسلام والمسلمین علی‌اکبر مظاهری، از چهره‌های شاخص حوزه مشاوره خانواده و از اساتید مرکز مشاوره اسلامی سماح به بحث گذاشته‌ایم.

یک وعده الهی؛ ازدواج برای «سکونت» آفریده شد

حجت‌الاسلام علی‌اکبر مظاهری در ابتدای گفت‌وگو به ذات آرامش‌بخش ازدواج اشاره کرده و می‌گوید: در ذات ازدواج آرامش نهفته است. خداوند حکیمانه این‌گونه تقدیر فرموده که این پیوند، در جوهره خود آرامش داشته باشد. زیباترین و جامع‌ترین سخن در این باره، آیه ۲۱ سوره روم است که می‌فرماید: «وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً» و از نشانه‌های او این است که از جنس خودتان همسرانی برای شما آفرید تا در کنارشان آرامش یابید و میانتان دوستی و رحمت نهاد (سوره روم، آیه ۲۱).
وی اضافه می‌کند: این آیه به‌روشنی نشان می‌دهد سکونت و آرامش، جزئی از ذات ازدواج است. خداوند میان زوجین مودت و رحمت قرار داد. مودت از دوستی بالاتر و یک پیوند عمیق عاطفی است و رحمت نیز همان مهربانی است. پس آرامش، مهربانی و عشق‌ورزی در ذات این پیمان نهاده شده است. این، سرمایه اولیه ازدواج است، اما نیاز است این بهره‌ها را بیشتر کنیم و از عوامل دیگر برای افزودن به این مودت، رحمت و سکونت کمک بگیریم.

سرمایه‌ای که باید پاسداری شود؛ اهل بیت(ع)، الگوی سرمایه‌گذاری عاطفی

این کارشناس خانواده، بهترین راه برای تقویت این سرمایه گرانبها را الگوگیری از سیره اهل‌بیت(ع) دانسته و تصریح می‌کند: یکی از بهترین عواملی که می‌توانیم از آن بهره بگیریم، الگوگیری از اهل‌بیت(ع) است، زیرا آن‌ها بهترین ازدواج‌ها را داشتند. امامان معصوم ما در همه زمینه‌ها برای ما اسوه هستند و در زندگی خانوادگی نیز همین‌طور. چون در زندگی آن‌ها بهترین آرامش‌ها، مهرورزی‌ها و محبت‌ها حاکم بود، ما نیز برای بهتر شدن زندگی خودمان از ایشان الگو می‌گیریم.
وی با ارائه یک پیشنهاد کاربردی می‌افزاید: چه خوب است زندگی اهل‌بیت(ع) را با چند منظور مختلف مطالعه کنیم. یک بار برای آموختن مدیریت اجتماعی، یک بار برای مقاصد دیگر و یک دور هم به‌طور خاص برای بهره‌گیری در زندگی خصوصی و خانوادگی. زوج‌های جوان باید در سیره ایشان تعمق کنند تا بیاموزند چگونه آرامش ذاتی ازدواج را افزایش دهند یا از زائل شدن آن پیشگیری کنند. تضمین نشده آرامش و مودتی که در ازدواج هست، اگر رهایش کنیم تا آخر باقی بماند؛ ممکن است ضایع شود و باید مراقبش باشیم تا از بین نرود و حتی آن را افزون کنیم، درست مانند هر سرمایه گرانبهایی که انسان با همت تمام برای حفظش تلاش می‌کند.

از دلخوری تا فرسودگی؛ نشانه‌های زوال سرمایه ذاتی

حجت‌الاسلام مظاهری در پاسخ به این پرسش که چگونه می‌توان این الگوگیری را عملیاتی کرد، به اهمیت جزئیات و ریزه‌کاری‌ها در زندگی مشترک اشاره کرده و می‌گوید: بسیاری از داشته‌های اولیه زندگی مشترک به دلیل آسیب‌ها از دست می‌روند. ما مراقبت دائمی از زندگی خانوادگی را توصیه می‌کنیم. برخی مسائل کوچک که شاید به چشم نیایند و ما نامشان را کوچک‌های بزرگ می‌گذاریم، اگر مورد توجه قرار نگیرند به زندگی آسیب می‌زنند و اگر رعایت شوند، زندگی را فرخنده می‌کنند.
این کارشناس خانواده برای روشن‌تر شدن موضوع، به روایتی از زندگی امام حسین(ع) اشاره می‌کند: روایت شده است شخصی نزد امام حسین(ع) آمد و ایشان را در لباسی زیبا و آراسته دید. از روی تعجب پرسید: ای پسر رسول خدا، شما و چنین لباسی؟ حضرت در پاسخ فرمودند: این لباس را برای خانواده‌ام(همسرم) پوشیده‌ام (برگرفته از کتاب مکارم الاخلاق، ص۸۰). این یک درس بزرگ است. آیا ما نزد همسرمان پوشش و آراستگی‌مان به گونه‌ای است که برای او دلنشین باشد؟ اگر باشد، زندگی شادتر می‌شود و اگر نباشد، این خود یک آسیب است، هرچند کوچک به نظر بیاید.
وی ادامه می‌دهد: پیامبر اکرم(ص) و امامان ما نزد همسرانشان زیباترین پوشش و آراستگی را داشتند. از نظر اخلاقی نیز معصومین(ع) تا جای ممکن مطابق دل اهل خانه‌شان عمل می‌کردند. در این باره در روایات آمده است: «المُؤمِنُ یَأکُلُ بِشَهوَهِ أهلِهِ» مؤمن به میل و اشتهای خانواده‌اش غذا می‌خورد (بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۴۹). این یعنی اولویت با خواست خانواده است، نه میل شخصی. ارتباط کلامی نیز همین‌طور است. اگر زیبا و مدیریت‌شده باشد، شیرازه زندگی را نیرومندتر می‌کند. پیامبر(ص) با همسرانشان عاشقانه سخن می‌گفتند؛ سخنانی که در میان مردم بیان نمی‌کردند.

هنر «مودت» و «رحمت»؛ ترجمه سیره معصومین(ع) به رفتار روزمره

حجت‌الاسلام مظاهری در ادامه به یک آسیب مهم در میان برخی خانواده‌های متدین اشاره کرده و می‌گوید: در اسلام اصلی داریم که اگر می‌خواهیم از دین استفاده کامل ببرید، نباید مصداق این آیه شریفه باشیم که می‌فرماید: «...نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَکْفُرُ بِبَعْضٍ...» به بخشی ایمان می‌آوریم و به بخشی کفر می‌ورزیم (سوره نسا، آیه۱۵۰). این کار گاهی فایده را کم می‌کند و گاهی حتی زیان‌آور می‌شود. در الگوگیری از سیره اهل‌بیت(ع) نیز باید مجموعه سیره را بگیریم تا کل زندگیمان عبادت و معنویت شود.
وی با ذکر یک مثال عینی توضیح می‌دهد: در مشاوره‌ها با زوج‌های متدینی مواجه می‌شویم که از همسر خود گله دارند آنچنان به عبادت می‌پردازد که از او غافل شده است. اگر فقط بعد عبادی پیامبر(ص) را که بیش از نیمی از شب را بیدار بودند، در نظر بگیریم و به اخلاق و مهرورزی ایشان با خانواده توجه نکنیم، زندگی تک‌بعدی می‌شود. همین پیامبری که بیشترین عبادت شبانه را داشتند، بیشترین مهرورزی را نیز با همسرانشان داشتند.
مظاهری تأکید می‌کند: هر چیز به جای خویش نیکو است. اگر بخواهیم فقط شجاعت و پهلوانی امیرالمؤمنین(ع) را الگو قرار دهیم و آن را در خانه پیاده کنیم، اشتباه است. حضرت علی(ع) ذوالفقار را در مقابل دشمن می‌کشیدند، نه در خانه. ایشان در زندگی خانوادگیشان عاشقانه رفتار می‌کردند. عشق میان امیرالمؤمنین(ع) و حضرت زهرا(س) به دلیل عصمت هر دو بزرگوار، چنان نیرومند بود که بنده نمونه‌ای سراغ ندارم که از نظر عشقی و عاطفی به پای آن دو برسد.

یک راهکار برای دو نسل؛ احیای خانواده برای امروز، بنیان‌گذاری برای فردا

این کارشناس مسائل خانواده به لزوم آسیب‌شناسی دائمی در زندگی زناشویی اشاره کرده و دو خطر بزرگ اجتماعی را مطرح می‌کند: زندگی زن و شوهری دائم نیاز به آسیب‌شناسی و آفت‌زدایی دارد. این کار هرگز نباید متوقف شود. زوج‌های جوان، والدین آن‌ها و اندیشمندان جامعه، همگی مسئولیت دارند.
وی نخستین آسیب جدی را سستی روابط و آمار بالای طلاق دانسته و می‌گوید: زمانی کتابی چاپ شده بود با عنوان «اول اخلاق ما، بعد تمدن آن‌ها» که یکی از مصادیقش این بود در جامعه ما طلاق بسیار کم است. اما امروز چه؟ متأسفانه ما از نظر آمار طلاق در حال نزدیک شدن به جوامع غربی هستیم و این یک خطر بزرگ است که مصلحان و بزرگ‌ترها باید برای آن کاری بکنند.
او دومین آسیب را پدیده آپارتمان‌های مجردی معرفی کرده و تصریح می‌کند: طبیعت انسان این‌گونه است که دهه سوم زندگی، دیگر دهه فرزند در خانه بودن نیست. دختر و پسر باید زندگی مستقل تشکیل دهند. اگر این اتفاق نیفتد و جوانی در دهه سوم و چهارم زندگی همچنان در خانه پدری بماند، این وضعیت نه برای والدین قابل تحمل است و نه برای خود او. نتیجه این می‌شود که چون ازدواج نکرده و در خانه پدری هم از نظر روانی در تنگناست، به آپارتمان‌های مجردی پناه می‌برد.
حجت‌الاسلام مظاهری در پایان، با نگاهی آسیب‌شناسانه به جامعه امروز، هشدار می‌دهد: وقتی نهاد خانواده در رسیدن به آن «سکونت» و آرامش اصیل دچار فرسودگی می‌شود، طبیعی است که ایگزین‌های آسیب‌زایی مانند پدیده رو به گسترش آپارتمان‌های مجردی ظهور کند. این خلأ آرامش، جوانان را به سمت سراب استقلال فردی سوق می‌دهد. بنابراین، راه حل بنیادین برای مقابله با این آسیب‌های جدی، بازگشت به نقطه آغاز است؛ یعنی باید با تشویق و فراهم کردن اسباب ازدواج آسان در بهار جوانی، از ابتدا بنای خانواده را بر پایه مودت و رحمت الهی مستحکم کنیم.


۸‌ بهمن ۱۴۰۴


🌐 http://mazaheri.andishvaran.ir
#پایگاه_اندیشوران_حوزه 
🌐 http://mazaheriesfahani.blog.ir/
#وبسایت_علی‌اکبر_مظاهری

ما را در رسانه‌هایمان دنبال کنید 👇
🌐 http://zil.ink/mazaheriesfahani?v=1
🌐 https://eitaa.com/Mazaheriesfahani
#علی‌اکبر_مظاهری

  • علی اکبر مظاهری
۳۰
بهمن

ساختن دوبارهٔ کاشانه

 طوفان طلاق (مکرر۳)

 نویسنده: علی‌اکبر مظاهری 

در پست پیشین پروندهٔ طلاق «سوءِ تفاهم مزمن»، به تحلیل کوتاه، اما مهم پدیدهٔ طلاق پرداختیم. اکنون مطلب را دنبال می‌گیریم. با دقت، همراهی کنید: 

۱. طلاق مهدی و نرگس، طلاقی «ناروا» بود؛ کاملا ناروا.
۲. از کجا دانسته شد که مهدی، درون‌گرا است یا نرگس، برون‌گرا؟ چه کسی این را تشخیص داد؟
۳. قاضی، که خود تشخیص داد «این طلاق، اگر زودتر فهمیده می‌شد، لازم نبود»، چرا آن را امضا کرد؟ این نیاز به کاوش روانی - اخلاقی دارد. مهدی که بر طلاق، گریه کرد، چرا او را از زندگی با نرگس محروم کردیم؟
آنان همدیگر را دوست داشتند. ریشهٔ کدورت‌شان «نابلدی» بود، نه «نفرت».
 ازاین‌رو لازم می‌دانیم که:
۴. قاضی‌ها و وکیلان و دیگر مؤثران در دادگاه طلاق، باید روان‌شناس باشند؛ روان‌شناس دانا و توانا. نمی‌باید سرنوشت زندگی کسانی را که اندکی درد دارند، به حقوق‌دانان روان‌ناشناس داد. ما پیش از آن که پرونده و مسئلهٔ طلاق را پروندهٔ حقوقی بدانیم، آن را پرونده و مسئلهٔ روانی - اخلاقی می‌دانیم.
۵. بر قاضیان و وکیلان و مشاوران طلاق فرض است کتاب «طوفان طلاق» را به دقت بخوانند. در این کتاب، ترسیم شده است که از هر پنج‌طلاق، چهارتای آن «ناروا» است و تنها یکی از آن‌ها «روا» است. ما در تجربه‌ها و کارگروه‌های مشاوره‌ای‌مان این ناروایی هشتاددرصدی را دریافته‌ایم؛ به‌وضوح.
 ۶. از نرگس و مهدی دعوت می‌کنیم با ما ارتباط بگیرند. یقین داریم که طلاق‌شان را منتفی می‌کنیم و به زندگی‌شان سامانی دوباره می‌دهیم. ان‌شاءالله.
نرگس‌خانم و مهدی‌جان! بیایید تا مسئله‌تان را با هم حل کنیم و کاشانه‌تان را دوباره بسازیم.

 به امید خدا


۴ بهمن ۱۴۰۴



🌐 http://mazaheri.andishvaran.ir
#پایگاه_اندیشوران_حوزه 
🌐 http://mazaheriesfahani.blog.ir/
#وبسایت_علی‌اکبر_مظاهری

ما را در رسانه‌هایمان دنبال کنید 👇
🌐 http://zil.ink/mazaheriesfahani?v=1
🌐 https://eitaa.com/Mazaheriesfahani
#علی‌اکبر_مظاهری

  • علی اکبر مظاهری
۳۰
بهمن

قحطی خدا!

 نویسنده: مریم یوسفی عزت 

قحطی خدا آمده؛
نه آن‌گونه که آسمان بسته باشد و باران نبارد، بلکه آن‌گونه که دل‌ها بسته‌اند و نام خدا فقط در حاشیه‌ها می‌چرخد؛ در سخنرانی‌ها و در شعارها هست، اما در قضاوت‌ها و اولویت‌ها، در مصلحت‌سنجی‌ها و در لحظه‌هایی که سود بر حق می‌چربد، غایب است.

قحطی خدا آمده؛
 در لحظه‌هایی که حق روشن است، اما سکوت امن‌تر. و نامش را عقلانیت می‌گذارند. خدا در این‌جا نه انکار می‌شود، نه نفی؛ فقط در صف انتظار می‌ماند.

قحطی خدا آمده؛
 در روابط؛ وقتی مهربانی شرطی می‌شود، انصاف وابسته به منفعت، و حلالیت‌گرفتن فقط تا جایی معتبر است که غرور زخمی نشود. خدا هست، اما نه در رفتار؛ فقط در نیت‌های ادعایی که هرگز به عمل نمی‌رسند.

قحطی خدا آمده؛
قلم‌ها سنگین‌اند، اما نه از بار حقیقت، بلکه از وسوسهٔ دیده‌شدن. کم‌اند آنان که بنویسند و پیش از هر چیز نپرسند چه سودی دارد، چه رتبه‌ای می‌آورد و کجا چاپ می‌شود.

قحطی خدا آمده؛
 در علم و قلم؛ آن‌جا که حقیقت قربانی جهت‌گیری می‌شود، داده‌ها به نفع نتیجه خم می‌شوند و پژوهش، پیش از آن‌که کشف باشد، ابزار تثبیت جایگاه است. خدا از متن بیرون می‌رود و فقط در مقدمه‌ها باقی می‌ماند.

قحطی خدا آمده؛
 و آدم‌ها دست هم را می‌گیرند نه برای برخاستن، بلکه برای بالا رفتن. دست درویش را می‌بینند، اما نگاه‌شان از روی آن می‌لغزد؛ مبادا مسئولیتی به دلشان چنگ بزند. 

قحطی خدا آمده؛
برخی آن‌چنان درگیر تأمین معیشت می‌شوند و گاه در انباشتِ بی‌پایانِ درآمد، پس‌انداز و ماشین‌های چندگوناگون غرق می‌مانند که جایی برای خدا باقی نمی‌گذارند. گاهی برای رسیدن به این معیشت، دروغ گفته می‌شود، حقی نادیده گرفته می‌شود و گناه عادی جلوه می‌کند؛ انگار خدا باید صبر کند تا اوضاع بهتر شود، حساب‌ها پر شود و وقت اضافه بیاید.

قحطی خدا آمده؛
 در تربیت؛ وقتی کودک یاد می‌گیرد موفق باشد، اما نه عادل؛ قوی باشد، اما نه مسئول. ارزش‌ها آموزش داده می‌شوند، اما زیسته نمی‌شوند و خدا به یک درس حفظی تقلیل می‌یابد.

قحطی خدا آمده؛
 در عبادت‌های بی‌اثر؛ جایی که مناسک زیاد است، اما تغییر کم. دعا خوانده می‌شود، اما رفتار همان می‌ماند. خدا صدا زده می‌شود، اما جدی گرفته نمی‌شود.

قحطی خدا آمده؛
و ایمان از زیستن به گفتن تبعید شده است. دیگر کسی برای خدا چیزی را از دست نمی‌دهد؛ همه می‌خواهند با نام او چیزی به دست آورند. 

قحطی خدا آمده؛
 و شاید خدا هنوز هست، اما ما دیگر برایش جایی نگذاشته‌ایم. قحطی خدا آمده، نه چون خدا کم شده، بلکه چون ما یاد گرفته‌ایم بدون او هم کارمان راه می‌افتد.


۱۴ دی ۱۴۰۴


🌐 http://mazaheri.andishvaran.ir
#پایگاه_اندیشوران_حوزه 
🌐 http://mazaheriesfahani.blog.ir/
#وبسایت_علی‌اکبر_مظاهری

ما را در رسانه‌هایمان دنبال کنید 👇
🌐 http://zil.ink/mazaheriesfahani?v=1
🌐 https://eitaa.com/Mazaheriesfahani
#علی‌اکبر_مظاهری

  • علی اکبر مظاهری
۳۰
بهمن

پروندهٔ طلاق «سوء تفاهم مزمن»
(شرحی کوتاه بر «می‌شد که نشود»، نوشتهٔ خانم محدثهٔ دوستی)

طوفان طلاق (مکرر ۲)

نویسنده: علی‌اکبر مظاهری

در «اشارهٔ» نوشتهٔ خانم محدثهٔ دوستی، که در تاریخ ۵ دی ماه ۱۴۰۴ ، با عنوان «می‌شد که نشود»، در همین رسانه منتشر شد، گفتیم که بر این پرونده و تحلیل، دیدگاه‌هایی داریم که بعداً می‌نویسیم. اکنون آن زمان است. به‌دقت، همراهی کنید.

۱. ایشان نوشته‌اند: «حیف شد».
آری؛ واقعاً حیف شد. چرا باید زوجی به این نیکویی، به این آسانی، از هم جدا شوند؟ اصلاً زمینه‌ای برای طلاق نبود. برخی از «نابلدی‌»هایشان را می‌شد یادشان داد. پاره‌ای از «کوتاهی»هایشان را، می‌شد جبران کرد. این «حیف شدگی»، اصلاً آسان نیست. یک زندگی، فروپاشیده است؛ یک آقا داغان شده است؛ یک خانم، که بخشی از جوانی‌اش را در این زندگی هزینه کرده، اکنون دل‌مرده شده و آینده‌اش نامعلوم است؛ یک ستون از استوانه‌های ساختمان جامعه، فرو‌شکسته است. این یک افسوس بزرگ است و خسارتی دیرجبران یا بی‌جبران.

۲. و نوشته‌اند: «سوء تفاهم مزمن».
سوء تفاهم یعنی «بد فهمی»، «اشتباه فهمی». آری؛ در رابطهٔ مهدی و نرگس، «دیرفهمی بود» و «کم‌توجهی». این را نیز بیفزاییم: اگر مهدی دیر می‌فهمید، اما نرگس نیز دیر می‌فهماند و گاهی اشتباه می‌فهمید. چرا وقتی همسرمان اندکی درون‌گرا است، ما بیشتر تلاش نکنیم تا به او «بفهمانیم»؟ چرا باید «سکوت» را به «برایش مهم نیست» ترجمه کند یا «هیچ وقت کافی نیستم»؟ این ترجمه‌های اشتباه، وقتی انباشته شوند، نتایج اشتباهی به بار می‌آورند. گریهٔ مهدی نشان می‌دهد که نیاز به توجه و توضیح بیشتر دارد.

۳. و نوشته‌اند: «مزمن».
مزمن یعنی کهنه شده، دیر فهمیده شده، دیر توجه شده. آری؛ چرا باید سوء تفاهم‌ها ۵ سال انباشته شوند و به غده‌ای سرطانی بدل شوند؟ مگر راه بسته بود؟

۴. نیز نوشته‌اند: «نقطهٔ شکست».
ما با مجادله، سخت مخالفیم؛ حتی یک کتاب در این باره نوشته‌ایم: «نبرد بی‌برنده». اما مجادله یعنی نزاع‌های بیهوده، نه گفت‌وگوهای آرام و عاقلانه. آفرین به مهدی که اهل دعوا نیست، اما برای عدم گفت‌و‌شنود با همسرش به او آفرین نمی‌گوییم. از نرگس هم گله‌مندیم که چرا گذاشت این آتش، خاموش شود؟ آیا نمی‌شد به اجاق گرم رابطه‌شان بدمد؛ دمیدن عاقلانه و مهرورزانه؟ آیا نمی‌شد این مرد آرام و کم‌سخن را به وجد آورد؟

۵. نیز نوشته‌اند: «مشاوره».
مشاوره، در رشد روانی و اخلاقی همسران و پیشگیری فروپاشی زندگی، نقشی شایان دارد، اما «مشاورهٔ اختیاری»، با مشاورانی دانا و توانا، نه «مشاورهٔ اجباری»، با مشاورانی که قطعه‌ای از پازل پروندهٔ طلاق را شکل می‌دهند. این بنده هیچگاه به این مشاوره‌های اجباری و قانونی و دادگاهی، نظر خوشی نداشته‌ام و ندارم. برخی از پدیده‌ها اجباربردار نیست. مشاورهٔ اجباری، به کار پروندهٔ اجباری می‌آید، نه زندگی اخلاقی. هدف این مشاوره‌های دادگاهی و این مشاوران، تکمیل پرونده است، نه ساماندهی زندگی. 
باید دید چرا نرگس می‌گوید «من خسته‌تر از آنم که دوباره بسازم»، نه اختتام پرونده. آیا نمی‌شد از خستگی نرگس کاست؟ آیا نمی‌شد به او انرژی و انگیزه داد؟ آیا نمی‌شد به مهدی نشاط داد؟ البته که می‌شد و می‌شود.

۶. سخن دیگر نویسنده، «دیرهنگام» است.
آری؛ مشاوره، مانند مراجعهٔ به پزشک است که باید «به‌هنگام» باشد. اگر دیرهنگام شد، ممکن است بیماری، مزمن شود و کار به کارد جراحی بکشد. مشاورهٔ به‌هنگام است که ثمره‌های فرخنده دارد، اگرچه از «دیرهنگام» نیز ناامید نیستیم.

۷. رأی دادگاه.
این رأی، زودهنگام بود. چه خوب بود که قاضی، قلم را بر زمین می‌گذاشت، اندکی می‌اندیشید، مهدی و نرگس را به مشاورهٔ «بیرون از دادگاه»، نزد مشاوری دانا و توانا می‌فرستاد و کار را به دقت دنبال می‌کرد. دادن رأی بر طلاق، شاید آسان باشد، اما زندگی‌ای را ویران می‌کند. از این رو آرام باشیم و یادمان باشد که:
«القَاضِی عَلی‌ شَفِیرِ جَهَنَّم»؛۱
قاضی، بر لب پرتگاه جهنم است.


اکنون چه باید کرد؟
در نوشتهٔ بعدی می‌نویسیم. با دقت و حوصله‌ورزی، همراهی کنید. 
به امید خدا

۱. مجمع الزوائد، ج ۱، ص ۱۹۳


۱۰ دی ماه ۱۴۰۴


🌐 http://mazaheri.andishvaran.ir
#پایگاه_اندیشوران_حوزه 
🌐 http://mazaheriesfahani.blog.ir/
#وبسایت_علی‌اکبر_مظاهری

ما را در رسانه‌هایمان دنبال کنید 👇
🌐 http://zil.ink/mazaheriesfahani?v=1
🌐 https://eitaa.com/Mazaheriesfahani
#علی‌اکبر_مظاهری

  • علی اکبر مظاهری
۳۰
بهمن

آنچه گفته نشد!

 نویسنده: مریم یوسفی عزت

بعضی دردها از فقر نمی‌آیند، از جنگ نمی‌آیند، حتی از طلاق هم نمی‌آیند.
از «سرزنش» می‌آیند؛ از آن لحظه‌ای که انسان، به‌جای آغوش، با قضاوت روبه‌رو می‌شود.
این داستان روایت زنی است که هرگز به حق خود نرسید؛ حقِ فهمیده‌شدن.

 با هم بخوانیم:
درِ خانه که باز شد، صدای لولای زنگ‌زده‌اش مثل ناله‌ای کوتاه در راهرو پیچید. 
دختر ایستاد. دستش هنوز روی دستگیره در بود و نگاهش خیره به تاریکی نیمه‌جانِ سالن. بوی کهنهٔ فرش‌ها، بوی چای مانده، بوی خانه‌ای که سال‌ها حرف ناگفته داشت، یک‌باره روی سینه‌اش آوار شد.
قدم اول را که برداشت، سیلی فرود آمد. نه فقط بر گونه‌اش؛ بر تمام ماه‌هایی که ساکت گریسته بود.
مادر فریاد می‌زد. صدایش از دیوارها بالا می‌رفت و به سقف می‌خورد و برمی‌گشت، چند برابر، خشن‌تر:
«همسایه‌ها چی می‌گن؟!
می‌گن دخترت طلاق گرفته!
تو چه کار کردی؟!
واقعاً از مهران جدا شدی؟!
ای دخترِ بی‌لیاقت، احمق...!
چرا به ما نگفتی؟!
اون سفر چند ماهه برای همین بود، نه؟
خونه نداشتی شب‌ها بخوابی؟
از بس بی‌عرضه‌ای…
راستشو بگو!
طلاق گرفتی یا نه؟
می‌دونم…
برای آرزوهات این کارو کردی.
از اولشم فقط درس و دانشگاه…
سرت تو کتاب بود.
خیلی خودخواهی!»
دختر حرفی نزد. دهانش باز می‌شد، اما صدا راهش را پیدا نمی‌کرد. اشک‌ها، بی‌اجازه، یکی‌یکی فرو می‌ریختند. چشم‌هایش به در خیره مانده بود؛ انگار هنوز امید داشت اگر نگاهش را برندارد، بتواند به همان لحظهٔ ورود برگردد، قبل از سیلی، قبل از فریاد. با صدایی که بیشتر شبیه شکستگی بود تا پاسخ، گفت: «نمی‌خواستم سرزنش بشم.»
مادر دست بر سر کوبید. های‌وهویش به سقف رسید.
پدر و خواهر، بی‌آن‌که چیزی بگویند، دست دختر را گرفتند. او را به اتاق بردند؛ اتاقی کوچک، با پرده‌ای که نور عصر را خفه می‌کرد و تختی که گوشه‌اش فرو رفته بود، درست مثل دلِ دختر.
دختر ماجرا را گفت. پدر خشمگین شد؛ خشمش تند و ساکت بود، مثل آتشی زیر خاکستر. اما آرام، شمرده و حساب‌شده‌ از خانواده خواست که دیگر دختر را سرزنش نکنند.

یک ماه گذشت.
روزی دختر مادر را صدا زد. مادر کنار در ایستاد. دختر پاکتی را جلو آورد. «بیا مادر، این نصف حقوقمه. برای تو.»
مادر پرسید: «چرا اینو می‌دی به من؟»
دختر لبخند زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه تلاش بود تا شادی. گفت: «هیچ‌وقت نتونستم برای روز مادر یا تولدت هدیهٔ خوبی بگیرم. این… هدیهٔ منه. برای جبران زحمت‌هات.»
مادر نگاهش کرد؛ نگاهی سنگین و طولانی. گفت: «فکر کردی با این‌ها جبران می‌شه؟»
دختر بی‌درنگ پاسخ داد: «اگه کمه، همهٔ حقوقم برای تو.»
مادر آه بلندی کشید. آهی که از عمق سینه‌اش بلند شد. مادر از اتاق بیرون رفت.
دختر تنها ماند. روی تخت نشست. شانه‌هایش لرزید. گریست؛ بی‌صدا، عمیق، خسته. او حاضر بود تمام گذر عقربه‌های ساعت عمرش را فدای مادر کند، فقط برای اینکه راضی باشد تا دیگر ملامتش نکند.
اما حقیقت این بود: دردِ سرزنش آن‌قدر عمیق است که انسان حاضر می‌شود تمام حاصل دسترنجش، تمام رؤیاهایش، و حتی خودش را قربانی کند تا شاید برای لحظه‌ای دوست‌داشتنی شود.
شب، آرام و سنگین روی خانه نشست.
صدای تیک‌تاک ساعت دیواری، مثل چکشی منظم، به شقیقه‌های دختر می‌کوبید. چراغ اتاق خاموش بود، اما خواب به چشمش نمی‌آمد. پلک‌هایش بسته می‌شدند، اما تصویر مادر—ایستاده در چارچوب در، با آن نگاهِ خسته و داورانه—رهایش نمی‌کرد.
در تاریکی، با خودش حرف می‌زد:
«اگر بیشتر توضیح می‌دادم…
اگر زودتر گفته بودم…
اگر اصلاً طلاق نمی‌گرفتم…»
بعد از مکثی کوتاه، فکری مثل رعد آمد و گفت:
«چرا همیشه باید من اگرها را بشمارم؟ می‌روم. رفتن بهتر است.»

چند سال گذشت.
نه آن‌طور که آدم‌ها می‌گویند: «زمان همه‌چیز را حل می‌کند».زمان فقط یاد داد چطور با بعضی دردها زندگی کند، بی‌آن‌که هر روز نامشان را صدا بزند.
دختر—حالا زنی مستقل—در آپارتمانی کوچک زندگی می‌کرد. پنجره‌ای داشت رو به خیابانی شلوغ؛ جایی که زندگی، بی‌وقفه عبور می‌کرد و از کسی اجازه نمی‌گرفت. صبح‌ها، نور کمرنگ آفتاب روی میز کارش می‌افتاد؛ روی کتاب‌ها، روی لپ‌تاپ، روی فنجان قهوه‌ای که اغلب سرد می‌شد، چون ذهنش جلوتر از زمان می‌دوید.
مادر پیرتر شده بود. موهایش سپید، کمرش کمی خم، صدایش آهسته‌تر. دیگر فریاد نمی‌زد. اما بعضی سکوت‌ها، جای فریاد را گرفته بودند. دیدارهایشان کوتاه بود. چای می‌نوشیدند. از قیمت‌ها حرف می‌زدند. از درد زانو. اما هیچ‌کدام از آن‌ها از آن روز حرف نمی‌زدند؛ از سیلی، از پاکت، از شبی که دختر فهمید برای زنده ماندن، باید فاصله بگیرد.
دختر یاد گرفته بود مرز بکشد؛ نه با دعوا، نه با قهر. با فاصله‌ای محترمانه و سرد؛ مثل دیواری شیشه‌ای که می‌شود دید، اما لمس نه!
گاهی شب‌ها، وقتی خسته به خانه برمی‌گشت، کفش‌هایش را در می‌آورد و لحظه‌ای می‌ایستاد. نه به‌خاطر پاهایش؛ به‌خاطر آن کودکِ قدیمی درونش که هنوز می‌خواست بشنود: «حق با تو بود.» اما دیگر منتظر شنیدنش نبود.

تلفن زنگ خورد.
صدای خواهر؛ کوتاه، گریان و بی‌مقدمه: «آبجی، مامان...»

دختر کنار قبر ایستاد. نه گریه کرد، نه فریاد زد. فقط به این فکر می‌کرد که چه جمله‌هایی هرگز گفته نشدند؛ «حق با تو بود.»
شب، وقتی به خانه برگشت، کفش‌هایش را درآورد و وسط اتاق ایستاد. خانه ساکت بود؛ ساکت‌تر از همیشه. ناگهان چیزی درونش شکست. نه با صدا، با فروپاشی. روی زمین نشست. دست‌هایش را روی صورتش گذاشت. گریه‌اش آمد، اما نه برای مرگ مادر؛ برای دختری که سال‌ها پیش، پشت همان در، با گونه‌ای داغ و دلی لرزان ایستاده بود.
او فهمیده بود که بعضی مادرها، با همهٔ زحمت‌هایی که کشیده‌اند، با همهٔ شب‌بیداری‌ها و دل‌نگرانی‌ها، گاهی بلد نیستند بی‌سرزنش دوست بدارند.
و بعضی دخترها، تمام عمرشان را صرفِ زنده‌ماندن از یک کودکیِ ناتمام می‌کنند.
از آن پس، هر بار که کسی او را سرزنش می‌کرد، چیزی در شانه‌هایش سنگین می‌شد.
نه خاطرهٔ مادر؛ بلکه میراث او. زخم‌هایی نامرئی، که هیچ‌کس نمی‌دید، اما وزنشان آن‌قدر بود که گاهی راه‌رفتن را سخت می‌کرد.
دختر ادامه داد. زندگی کرد. اما با این حقیقت تلخ:
بعضی عشق‌ها نه با مرگ تمام می‌شوند،
نه با بخشش؛ بلکه به شکل زخمی خاموش برای همیشه روی دوش آدم می‌مانند.

۷ دی ۱۴۰۴


🌐 http://mazaheri.andishvaran.ir
#پایگاه_اندیشوران_حوزه 
🌐 http://mazaheriesfahani.blog.ir/
#وبسایت_علی‌اکبر_مظاهری

ما را در رسانه‌هایمان دنبال کنید 👇
🌐 http://zil.ink/mazaheriesfahani?v=1
🌐 https://eitaa.com/Mazaheriesfahani
#علی‌اکبر_مظاهری

  • علی اکبر مظاهری
۳۰
بهمن

می‌‌شد که نشود!
 (افسوس...)

طوفان طلاق (مکرر)

نویسنده: محدثه دوستی (ارشد حقوق خصوصی)

اشاره
دربارهٔ این نوشته و گزارش و تحلیل خانم دوستی، فراوان سخن داریم. اکنون این مطلب را می‌خوانیم و در پست بعدی، پاره‌ای از دیدگاه‌هایمان را بیان می‌کنیم.
به خواست خدا.

حیف شد!

پروندهٔ طلاق: «سوء تفاهمِ مزمن»
مشخصات کلی
سال رسیدگی: ۱۴۰۳–۱۴۰۴
مرجع: دادگاه خانوادهٔ کرج
مدت زندگی مشترک: ۷ سال
فرزند: ندارد
نوع طلاق: طلاق به درخواست زوجه (عسر و حرج روانی)
نظر غالب کارشناسان: «طلاق حیف بود»

داستان پرونده
مهدی و نرگس، با عشق ازدواج کردند. نه سنتیِ صرف، نه هیجانیِ خام. هر دو شاغل، تحصیل‌کرده و از نظر اقتصادی، مستقل. اختلافات‌شان از همان سال اول شروع نشد؛ از سال چهارم، آرام و نامحسوس ظاهر شد.
مهدی، کم‌حرف بود، نه سرد، نه بی‌مسئولیت؛ فقط «درون‌گرا».
نرگس اما نیاز به حرف‌زدن داشت.
وقتی ناراحت می‌شد، می‌خواست بحث کند، حل کند، تمام کند.
هربار که نرگس گلایه می‌کرد، مهدی سکوت می‌کرد؛ نه برای بی‌احترامی، بلکه چون بلد نبود واکنش نشان بدهد.
نرگس، سکوت را این‌طور ترجمه می‌کرد:
«براش مهم نیست.»
مهدی، گلایه را این‌طور می‌شنید:
«هیچ‌وقت کافی نیستم.»
سال‌ها این ترجمه‌های اشتباه، روی هم انباشته شد.

نقطهٔ شکست
در یکی از جلسات مشاوره (که دیر شروع شده بود)، نرگس گفت:
«من با مردی زندگی می‌کنم که هیچ‌وقت دعوا نمی‌کنه، ولی هیچ‌وقت هم منو نمی‌فهمه.»
مهدی، همان‌جا برای اولین بار، گریه کرد و گفت:
«من فکر می‌کردم اگر دعوا نکنم، یعنی دوستت دارم.»
اما این جمله، پنج سال دیر گفته شد.

روند دادگاه
نرگس، دادخواست طلاق داد؛ به استناد عسر و حرج روانی ناشی از بی‌توجهی عاطفی مزمن.
دادگاه، زوج را به مشاورهٔ اجباری ارجاع داد.

گزارش مشاور
«تفاوت سبک دلبستگی و ناتوانی در گفت‌وگوی هیجانی، علت اصلی تعارض است. امکان ترمیم رابطه، در صورت مداخلهٔ زودهنگام، وجود داشت.»
اما نرگس در جلسه آخر گفت:
«من خسته‌تر از آنم که دوباره بسازم.»

رأی دادگاه (خلاصهٔ مستند)
دادگاه با توجه به:
استمرار نارضایتی روانی زوجه،
عدم تحقق امنیت هیجانی،
عدم تمایل مؤثر زوجه به ادامه زندگی،
تحقق عسر و حرج روانی را محرز دانست و حکم طلاق صادر کرد.
قاضی، در پایان جلسه، جمله‌ای گفت که بعدها در صورت‌جلسه هم آمد:
«این پرونده از آن طلاق‌هایی است که اگر زودتر فهمیده می‌شد، لازم نبود.»
این پرونده، نمونهٔ روشن طلاقی است که:
نه محصول خیانت است
نه خشونت
نه فقر
نه اعتیاد
بلکه نتیجهٔ نادانی هیجانی دو انسان سالم است.
از نظر روان‌شناسی خانواده، این نوع طلاق‌ها، بیشترین حس «حیف‌شدن» را دارند؛ چون با آموزش، اقدام زودهنگام، و گفت‌وگوی هدایت‌شده، قابل پیشگیری‌اند.

{ادامه دارد}



۵ دی ماه ۱۴۰۴


🌐 http://mazaheri.andishvaran.ir
#پایگاه_اندیشوران_حوزه 
🌐 http://mazaheriesfahani.blog.ir/
#وبسایت_علی‌اکبر_مظاهری

ما را در رسانه‌هایمان دنبال کنید 👇
🌐 http://zil.ink/mazaheriesfahani?v=1
🌐 https://eitaa.com/Mazaheriesfahani
#علی‌اکبر_مظاهری

  • علی اکبر مظاهری