وبسایت علی اکبر مظاهری

mazaheriesfahani@gmail.com
وبسایت علی اکبر مظاهری

mazaheriesfahani@gmail.com

مشاور و مدرس حوزه و دانشگاه

کانال تلگرام از زبان مشاور
جهت دیدن کانال تلگرام "از زبان مشاور" روی عکس کلیک کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
بایگانی
۲۴
شهریور



پیامبرمان‌ - که بر او و خاندانش درود باد - برای اقامه نماز مهیّا شدند. امام حسن علیه‌السلام، که آن زمان کودک بود، همراه ایشان بود. پیامبر وی را نزد خویش نشاندند و به نماز ایستادند. به سجده که رفتند، سجده‌شان را بیش از اندازه معمول، طول دادند. پس از نماز، کسانی به ایشان گفتند: یا رسول‌الله، در این نماز، سجده‌ای کردی که در نمازهای دیگر چنین نمی‌کردی. گویا هنگام سجده، بر شما وحی شد؟» پیامبر فرمودند:
"لَمْ یُوحَ إِلَیَّ وَ لَکِنَّ اِبْنِی کَانَ عَلَى کَتِفِی فَکَرِهْتُ أَنْ أُعَجِّلَهُ حَتَّى نَزَل؛ وحی نشد. فرزندم بر شانه‌ام نشسته بود، خوش ‌نداشتم پیش از آنکه خود فرود‌ آید، او را به شتاب از دوشم فرود ‌آرم." (بحار الأنوار ، ج 43 ، ص 294)
صبوری‌ورزیدن در انجام کارهای دقیق و دشوار، شرط لازم برای رسیدن به نتیجه فرخنده است، همان‌گونه که ناشکیبایی و بی‌حوصلگی، آفت وصول به موفقیت است.
باغبانی که نهال گردویی را می‌نشاند، یک دهه از سرمایه عمر خویش را پای آن می‌نهد تا ثمر‌دهد.
در قلمرو تربیت، مدارا و شکیبایی، مکانتی ارجمند دارد و جایی برای نابردباری و بی‌حوصلگی نیست.
مدارای شکیبانه، از اوصاف حتمی یک مربی شایسته است، همان‌گونه که ناشکیبایی و نابردباری، از اوصاف ناخجسته یک مربی است.
پدر و مادر، که مربیان اولی و اصلی کودک‌اند، باید خویشتن را به خصلت حوصله‌ورزی و مدارا بیارایند تا از عهده تربیت و هدایت فرزند برآیند.
هیچ پیشوایی، بدون این خصلت مبارک، نتوانسته ملتی را راهبری ‌کند و به رستگاری برساند.

نمونه‌ای دیگر از سیره پیامبر:
روزی پیامبر اکرم با گروهی از مردمان نماز می‌گزارد. امام حسین علیه السلام - که آن زمان کودک بود - نزد پیامبر بود. هرگاه پیامبر به سجده می‌رفت، حسین بر پشت او سوار می‌شد و پاهایش را تکان می‌داد و می‌گفت: «تند برو»! هرگاه که پیامبر می‌خواست سر از سجده بردارد، حسین را می‌گرفت و کنار خود می‌نهاد. تا آن‌که نماز به پایان رسید. مردی یهودی، که آنجا بود و آن صحنه را می‌دید، به پیامبر گفت: «یا‌محمد، شما با کودکان به‌گونه‌ای رفتار می‌کنید که ما‌ نمی‌کنیم. پیامبر فرمود:
أَمَا لَوْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ لَرَحِمْتُمُ اَلصِّبْیَانَ؛ اگر شما نیز به خدا و پیامبرش ایمان داشتید، به کودکان رحمت می‌آوردید و به آنان مهر می‌ورزیدید." (بحارالأنوار ، ج 43 ، ص296)
آن مرد یهودی، که از این رفتار رحیمانه پیامبر متاثر شده بود، گفت: «من نیز به خدا و پیامبرش ایمان می‌آورم.»




  • علی اکبر مظاهری
۲۴
شهریور


جلسه دوم:
آقاصالح، هفته بعد، باز به مشاوره آمد. این‌بار چهره‌اش شکفته بود.
گفتم: چه کردید؟
گفت: «همان کاری را که گفتید. ساعت یازده به او تلفن کردم. به روی خود نیاوردم که صبح پیامک نداده. غافلگیر شد. فکر نمی‌کرد تلفن کنم. خودش حرف پیامک ندادنش را مطرح کرد و دنبال بهانه‌ای می‌گشت که کارش را توجیه کند. گفت: راستی، صبح که برایت اس‌ام‌اس نزدم، فلان‌طور شد و فلان مانع پیش آمد.
از او دلجویی کردم و در توجیه کارش و بیرون آمدنش از شرمندگی، کمکش کردم. مسأله به‌خوبی حل شد و باز با هم رفیق شدیم.
گفتم: اگر شما هم تماس نمی‌گرفتید، قهر و دعوا پیش می‌آمد و اولین نزاع زندگی‌تان اتفاق می‌افتاد و کشمکش‌های بعدی را به دنبال داشت و دیوار کج، همچنان‌ کج، بالا و بالاتر می‌رفت. حالا وقت آن است که آن آموزش‌ها و مهارت‌هایی را که قرار شد در این دوران عقد بیاموزید، شروع کنید.
گفت: «دارم زمینه‌اش را، به‌تدریج، مهیا می‌کنم. ان‌شاءالله حتما قبل از عروسی، زندگی‌کردن را یاد می‌گیریم.»
او را تحسین و تشویق کردم و به او وعده کمک و یاری دادم. اطمینانش دادم که اگر با جدیت پشت کار را بگیرند، موفق می‌شوند.
در آخر این جلسه دوم، آقاصالح، با امید و شادمانی، خداحافظی کرد و رفت که کاری کارستانی کند.
الاهی شکر.

  • علی اکبر مظاهری
۱۸
شهریور

آقاصالح و مائده‌خانم، دوران عقد را می‌گذرانند. دو ماه از عقدشان گذشته بود که آقاصالح به مشاوره آمد. ایشان را از قبل می‌شناختم. شادابی همیشگی‌اش را نداشت. در چشمانش غم بود.
گفتم: با خانمتان که رفیق هستید؟
گفت: «رفیق که هستیم، اما...» و ساکت شد.
گفتم: چیزی شده؟ بغض کرد و آسمان چشمانش ابری شد و با صدای شکسته گفت: «دارد رفاقتمان به هم می‌خورد.»
گفتم: چه شده؟ شما که تازه در اول راه‌اید.
گفت: «مگر نباید مرد، فرمانده باشد و زن فرمانبر؟»
گفتم: فرمانده و فرمانبر، مال میدان جنگ است و پادگان.
گفت: «بالأخره مرد باید که دست بالا را داشته باشد. مگر نباید زن، هر جا که می‌رود، با اجازه شوهر باشد؟»
گفتم: این حقوق مرد، بلکه مسئولیت‌های او، برای«روزهای مبادا» است نه برای استفاده نابه‌جا. حالا بگویید چی شده تا جواب این سؤال‌ها معلوم شود.
آقاصالح گفت: «به خانمم گفته بودم هر جا می‌خواهد برود، از من بپرسد. و او قبول کرده بود. اما دیروز، بی‌اجازه من، جایی رفته بود. وقتی خبردار شدم، دلگیر شدم و اعتراض کردم و اوقات‌مان تلخ شد. مائده خانم، هر روز صبح ساعت هشت، به من پیامک می‌زد و صبح به‌خیر می‌گفت. من هم ساعت یازده با او تماس می‌گرفتم و احوالش را می‌پرسیدم. این برنامه هر روزه‌مان بود. اما امروز پیامک نزد. معلوم است که قهر کرده. حالا من هم از پیام ندادنش غصه‌ام است هم از رفتار دیروزش ناراحتم هم از اینکه بی‌اجازه‌ام به جایی رفته دلگیرم.» و چشمانش پر اشک شد.
گفتم: آنجایی که بی‌اجازه رفته کجا است؟
گفت: «خانه مادربزرگش.»
گفتم: مرد حسابی! فکر کردم آیا کجا رفته که شما ناراحت شده‌اید.
گفت: «اما بی‌اجازه رفته.»
گفتم: صبر کنید. شما از اول خشت دیوار را کج گذاشته‌اید و طبیعی است که این دیوار تا ثریّا کج می‌رود.
گفت: «کجایش کج بوده؟»
گفتم: اینکه زن نباید بی‌اجازه شوهر به جایی رود، درست، اما نه اینکه مرد، همسرش را، آن هم در زمانی که هنوز در خانه پدرش است و جدا زندگی می‌کند، در تنگنا قرار دهد و او را ملزم کند که برای هر کارش از شوهرش اجازه بگیرد. شما که به همسرتان اعتماد دارید و او را صاحب تشخیص می‌دانید (قبلاً این را به من گفته بود)، به او اجازه کلی بدهید که مثلاً منزل مادربزرگ و دایی و دیگر جاهایی که برای او خطری ندارد و حرمتش محفوظ است، برود و اگر خواست به‌تنهایی به جای دوری رود که احتمال خطر و بی‌حرمتی است، با شما هماهنگ کند و به قول شما، اجازه بگیرد.
بعد گفتم: راستی، منزل مادربزرگ کجا است؟
گفت: « نزدیک است.»
گفتم: تنها رفته بود؟
گفت: «نه. با خانواده‌اش.»
گفتم: نه جانم، سخت نگیرید. او کار خطایی نکرده که احتیاج به دلخوری داشته باشد.
آقا صالح اندکی اندیشید و گفت: «ما بدون این‌که زندگی‌کردن را یاد گرفته باشیم، وارد زندگی زن و شوهری شده‌ایم.»
گفتم: آفرین. مشکل اصلی همین‌جا است. اما ناامید نباشید. این دوران نامزدی و عقدبستگی، فرصت خوبی است که درس‌های زندگی خانوادگی و مهارت‌های همسرداری را یاد بگیرید؛ هر دو نفرتان.
آقاصالح گفت: «حالا می‌گویید چه‌کار کنم؟»
گفتم: آن اوقات تلخی، اشتباه بوده. شما همان ساعت یازده که هر روز تماس می‌گرفتید، تماس بگیرید و احوالپرسی کنید و پیامک‌نزدنش را به رخش نکشید. مثل هر روز گرم بگیرید. بعد نتیجه را به من بگویید تا زمینه را برای یک دوره آموزش همسرداری و مهارت‌های زندگی فراهم کنیم، برای هر دو نفرتان.
به او اطمینان دادم که با این رفتارش کوچک نمی‌شود، بلکه بزرگواری‌اش به همسرش نمایانده می‌شود. او رفت تا به توصیه‌ها عمل کند و نتیجه را بگوید.

{جلسه دوم. در پست بعد. فردا. ان‌شاءالله.}




  • علی اکبر مظاهری
۱۷
شهریور

مشاوره اخلاقی - روان‌شناختی

پرسیده‌اند:
با سلام خدمت استاد دانا و توانایمان.
سوال خیلی مهمی دارم که برای یافتن پاسخش از شما یاری می‌خواهم:
انسان چگونه می‌تواند اندیشه و خیال خود را کنترل کند؟
کنترل عمل، کاری ممکن‌تر و آسان‌تر به نظر می‌رسد. اما چگونه می‌توان اندیشه و خیال را کنترل کرد و از ورود یا پرورش افکاری که حاصل آزاردهنده‌ای دارند، جلوگیری کرد؟ به‌خصوص اینکه افکار ما، همان ریشه احساسات و رفتارهای ما هستند. با تشکر از شما.

پاسخ ما:
سلام و درود بر شما که جان‌تان ‌آگاه‌ است.
اکنون چنین‌ کنید:
۱. دربانی دل
هر یک از حواس آدمی، گرفتن و دادن دارد؛ مطالب و مناظر و چیزهای دیگر را می‌گیرند و آن‌ها را پرورش می‌دهند و می‌آرایند و حجم‌شان را بیش از اندازه واقعی‌شان می‌کنند و سپس آن‌ها را به دل و ذهن آدمی می‌فرستند. سپس آن‌ها، در جامه جدید، در نهانخانه روان آدمی بایگانی می‌شوند و اندک اندک ریشه می‌گیرند و رشد می‌کنند و جوانه می‌زنند و بار می‌دهند. سهم دریافتی دل و ذهن، از ثمرهای آن‌ها، سهمی کلان است. ضمیر باطن، ضمیر ناخودآگاه، ضمیر پنهان، یعنی همین.
از این رو باید سخت مراقب ورودی‌های دروازه حواس بود. به‌خصوص حس بینایی و حس شنوایی.
چشم و گوش، جاسوس‌های دل و ذهن‌اند؛ دزدانه می‌آیند و تصویر و صوت می‌ربایند و برای دل و ذهن می‌برند.
از بزرگی پرسیدند: چگونه به این مکانت رفیع رسیدید؟ گفت: "کنت بوابا علی قلبی؛ در‌بان دلم بودم."
۲. ذکر
ذکر خدا و خواندن قرآن و دعا، در زدودن پارازیت‌های ذهنی و افکار مزاحم، عظیم کارساز است. هنگامی که افکار رنجبار و ناخواسته، به ذهن و دلتان هجوم آوردند، ذکر بگویید؛ هر ذکری که دوست دارید، و دعا و قرآن بخوانید، هر دعا و هر سوره و آیه‌ای که دوست دارید. ذکر و دعا و قرآن را، هم در دل بخوانید هم بر زبان برانید؛ هر دو را همراه هم کنید.
۳. یک یا چند فکر مثبت و خوشایند را در کنار ذهنتان آماده نگه دارید. هرگاه افکار منفی و ناخواسته خواستند به ذهن و دلتان هجوم آورند، آن افکار مثبت را بر ذهنتان وارد کنید و جایگزین آن‌ها کنید و نیک بنگرید که چون فرشته درآید، دیو بیرون می‌رود.
۴. خواندن کتاب
یک کتاب روان‌شناسی کنترل ذهن بخوانید. کتاب‌های خوبی دراین‌باره وجود دارد.
۵. تمرکز بر ذهن
روزی یک بار عمل ریلکسیشن را انجام دهید و به حالت خلسه و آرامش بروید. در آن حال، چشمانتان را ببندید‌ و یک تخته سیاه را در ذهنتان مجسم کنید. آن‌گاه یک گچ بردارید و روی تخته یک نقطه سفید بگذارید. آن را خوب به آن نقطه نگاه کنید. سپس تخته‌پاک‌کن را بردارید و آن نقطه را پاک کنید. این کار را چند بار تکرار کنید.
دیگر آن‌که به جایی روید که افق دوردست داشته باشد. یک نشانه را در دوردست انتخاب کنید و به آن چشم بدوزید و فکرتان را بر همان نشانه متمرکز کنید. در منزل نیز می‌شود به‌جایی خیره شوید و فکرتان را بر آن متمرکز کنید. حتی می‌شود این کار را بر روی ناخن دست نیز انجام داد.
۶. در صورت لزوم، مراجعه به پزشک را نیز در نظر داشته باشید. مانند حکایت "درباره دختر عفت‌پیشه" که در تاریخ ۱۶/تیر/۹۷ در همین کانال منتشر کردیم.
خدای خوبی‌ها یاورتان باشد.


  • علی اکبر مظاهری
۱۴
شهریور

پیامبرمان فرموده‌اند:

"لَعَنَ اَللَّهُ وَالِدَیْنِ حَمَلاَ وَلَدَهُمَا عَلَى عُقُوقِهِمَا؛ خدا لعنت کند پدر و مادری را که فرزندشان را به نافرمانی و اذیت خودشان وادار کنند (و باعث شوند فرزند، کاری کند که عاق والدین شود)."

در قلمرو تربیت، جایی برای خشونت، وجود ندارد. فضای بوستان تربیت باید با رایحه روح‌نواز رأفت و رحمت، معطر باشد تا شکوفه‌های پرطراوت حیات فرخنده، شکوفا شوند و از آن‌ها ثمره‌های پرحلاوت سعادت، حاصل شود.
پدر و مادر، که باغبانان این بوستان‌اند، باید پیشگامان این عرصه مبارک باشند و نخست، صمیمیت و همدلی را میان خود برقرار‌ سازند تا فرزندان، که ثمره‌‌های این بوستان‌اند، در پرتو لطف و رحمت ‌ایشان، شکوفا‌ شوند و بالنده گردند.
درست است که والدین باید در جمع خانواده، دارای حرمت و حریم باشند؛ اما این حرمت و حریم، غیر از خشونت و قلدری است.
اگر دود تیره استبداد و زورمداری، فضای بوستان تربیت را بیالاید، دیگر انتظار روییدن شکوفه‌های ثمربخش، انتظاری بیهوده است.
افسوسمندانه باید اقرار کرد که در بسیاری از جوامع، و نیز جامعه ما، بر اثر رفتارهای قلدرمآبانه و زورمدارانه والدین و مربیان، آسیب‌های دردناکی بر جسم و جان کودکان و نوجوانان، وارد می‌شود و نتایج شوم و سخت‌جبران یا بی‌جبرانی به‌بار می‌آورد. این سیره و شیوه نامبارک، از نسلی به نسل دیگر سرایت می‌کند و همگان از آن زیان می‌بینند.
رگ رگ است این آب شیرین و آب شور/ در خلایق می‌رود تا نفخ صور. (مولوی، مثنوی معنوی)
در خانواده‌ای که استبداد و بی‌منطقی حاکم باشد، جایی برای رشد و بزرگمنشی باقی نمی‌ماند.
اگر چه احترام به والدین و نیک‌رفتاری با آنان واجب است و نیز بی‌حرمتی و بدرفتاری با ایشان حرام است، چندان‌که «عاقّ والدین»، از گناهان کبیره است و بدفرجامی فرزند را درپی دارد؛ اما اگر والدین، خود، سبب این «عاق» باشند چه؟
دیانت ما دیانتی توأم با حکمت است. در فرهنگ اسلام، مکانت والدین، مکانتی رفیع است؛ اما وظیفه صیانت از این مکانت، بر عهده والدین نیز نهاده شده و از آنان خواسته شده که حرمت این حریم را نشکنند و با ستم به فرزند، او را به بی‌حرمتی نکشانند.
چه غم‌انگیز است احوال آن پدران و مادرانی که در دوران کهنسالی و شکستگی، به بی‌مهری و انتقام فرزندان مبتلا می‌شوند! آن عربده‌ها، مشت و لگدها، دشنام‌گویی‌ها، و قلدری‌هایی که آنان سال‌ها پیش بر جسم و جان فرزندان فرود آورده‌اند، اکنون به سوی خودشان باز‌گشته و بر سر و جان آنان فرود می‌آید. افسوس!

فرجام کار:
اکنون تا مجالی باقی است و پیش از آنکه فرصت از کف برود، به خود آییم و در صدد جبران براییم؛ خویشتن را وارسی کنیم، آسیب‌های روابط خود و همسرمان را بشناسیم و سپس به کاوش روابط خود با فرزندان بپردازیم. مطالعه کنیم. مشاوره کنیم. با متخصصان فنون تربیت و تعلیم، رایزنی کنیم و کاستی‌های روابط خانوادگی‌مان را جبران نماییم و سرانجام: برای وصول به حیاتی خجسته، طرحی نو در‌اندازیم. به یاری خدا.

  • علی اکبر مظاهری
۱۲
شهریور



اشاره:
قبلا مطلبی منتشر کردیم با عنوان "یک بیماری اجتماعی" که درد دل‌های دختری بود با نام مستعار آسیه، که به سبب موانع اجتماعی، ازدواجش به تاخیر افتاده بود. پس از آن، نوشته‌ای از دختری دیگر رسید. ببینید:

سلام، استاد بزرگوار.
ماجرای آسیه را خواندم. مشکل دخترانی مانند آسیه را باید خانواده و جامعه حل کنند.
دخترانی هم هستند که از آسیه بودن گذشته‌اند و اینک در مرز ناامیدی از زندگی مشترک هستند.
بگذارید مانند یک جلسه مشاوره با شما صحبت کنم. از زندگی خودم می‌گویم :
۳۵ ساله‌ام و مجرد. تحصیل کرده و شاغل. با درآمدی نسبتا خوب و موقعیت اجتماعی نسبتا خوب. اما همیشه در تنهایی اشک در دیدگانم میهمان است، زیرا تنها هستم. دیارم را از رنج تنهایی رها کردم تا دیگر در معرض دید و کنایه دیگران نباشم. خسته شده‌ام از راهنمایی‌های بی‌هدف و نصیحت‌هایی که می‌دانم نصیحت نیست و مقصود، سردرآوردن از کارم است.
حالا تنها زندگی می‌کنم. اما حال و روزم بهتر است از زمانی که با خانواده بودم. اما همچنان خسته‌ام. خسته از روزگار، از اینکه دخترانی مثل آسیه و [...]، قربانی جامعه می‌شوند. من قربانی فرهنگ بی‌فرهنگی شدم.
استاد بزرگوار، می‌دانید چرا تا کنون ازدواج نکرده‌ام؟ دلیلش زیاده‌خواهی خانواده پسرانی بود که به خواستگاری‌ام آمدند. چشم مادران جامعه ما متاسفانه پاک نیست. دنبال ثروت و مکنت است نه دختر. کسی از من نپرسید نمازت را می‌خوانی؟ عفیفه هستی؟ هرکس برای خواستگاری زنگ زد، از تعداد فرزندان و محله زندگی و شغل پدر پرسید و بس.
این درد را چاره کنید تا دختران و پسران بتوانند با کفو و همتای خود ازدواج کنند... .
این همه طلاق برای چیست؟ جز فاصله طبقاتی؟ جز شکاف فرهنگی؟ حالا علاوه بر دختران مجرد، با موجی از زنان جوان بیوه هم مواجه خواهیم بود که مانند یک بمب ساعتی، جامعه را تهدید می‌کنند.
با پوزش از همه مادران سرزمینم، از شما می‌خواهم درد مادران زیاده‌خواه را درمان کنید.


  • علی اکبر مظاهری
۱۲
شهریور


خانم، در فرآیند زایمان، رنج بسیار می‌برد. برای هربار بچه‌آوردن، حدود یک سال درگیر است. از قبل از بارگیری، خود را آماده می‌کند. در دوران بارداری ویار می‌گیرد. سنگین می‌شود. از فرزند مواظبت می‌کند. دلواپسانه، و البته امیدوارانه، آمدن دردانه‌اش را انتظار می‌کشد. هنگام زایمان درد می‌کشد. پس از زایمان ضعیف می‌شود... .
این فرایند پرفراز و فرود، صحنه شگفت‌انگیزی است که هنر و فداکاری مادری را می‌نمایاند. و البته خدای رحمان، به پاس این هنر نمایی و فداکاری، پاداش فراوانی به خانم عطا می‌کند.

نقش شوهر:
نقش شوهر، در این عرصه هنرمندانه، نقشی بی‌بدیل است. مرد باید با حمایت‌ها و مراقبت‌ها و محبت‌های مستمر خود، همسرش را در گذراندن نیکوی این دوران، یاری کند.
شوهر، با حضور نمایان خود در این صحنه، حامی اصلی زن است. اگر چه مرد، در همه عرصه‌های زندگی زن و شوهری، حامی اصلی زن است، اما حضور او در فرآیند بارداری و سپس زایمان و سپس دوران نقاهت خانم، باید حضوری نمایان‌تر باشد. محبت او آبشارگونه بر خانم بریزد. سپاسگزاری از خانم وظیفه بزرگ مرد است. او باید بارها و بارها تشکر خود از همسرش را به او ابراز کند. خالصانه به او نشان دهد که قدردان زحمت‌ها و مرارت‌های او است.
حضور مرد در کنار زن، هنگام زایمان و پس از آن، از رنج زن می‌کاهد، بر نیروی او می‌افزاید، سطح امید او را بالا می‌برد، او را در بهتر گذراندن دوران نقاهت کمک می‌کند، روند بهبود جسمانی و روانی او را سرعت می‌بخشد، از ایجاد افسردگی پس از زایمان، پیشگیری می‌کند یا از شدت آن می‌کاهد.
اگر چه خانم، از نوازش
نوزادش خشنود می‌شود، اما نوازش خود او مهمتر از نوازش نوزاد است. شوهر عاقل آن است که سهم محبت همسرش را بسیار بیش از سهم نوزاد قرار دهد. حتی همسرش را در سهم نوازش نوزاد شریک کند. الاهی چنین باد.

علی‌اکبر مظاهری




  • علی اکبر مظاهری
۱۲
شهریور



دوشنبه که به دانشگاه رفتم علی‌آقا نبود. مرخصی رفته بود؛ مرخصی زایمان!
خوانندگان آثارم علی و رقیه را می‌شناسند. در «نبرد بی‌برنده» بودند. در «فرهنگ خانواده» نیز هستند؛ چند جایش. زندگی ایشان مثل یک دسته گل بهاری است. هیچ بدی‌ای در آن نیست. مجادله، قهر، فحش، ظلم، بی‌مهری، و هیچ چیز بد دیگر در زندگی‌شان یافت نمی‌شود.
هفت روز پیش خدا یک مهدی به ایشان داد. حالا زندگی‌شان چهارنفره شده: علی، رقیه، محمدرضا، مهدی.
دوشنبه که علی آقا در دانشگاه نبود، به دوستان گفتم: علی‌آقا به مرخصی زایمان رفته!
خندیدند و گفتند: «برای مرد مرخصی‌های زیادی شنیده بودیم، الا مرخصی زایمان.»
گفتم: بله. جای خیلی از چیزهای خوب، در فرهنگ خانواده و جامعه ما، خالی است.
چرا مردان جامعه ما مرخصی تفریحی، زیارتی، سیاحتی و بسیاری مرخصی دیگر دارند، اما مرخصی زایمان ندارند؟ یعنی چرا وقتی همسرشان زایمان کرد، چند روز دست از همه کارهایشان نمی‌کشند و در کنار همسر رنجور و فرزند تازه‌میلادیافته‌شان نمی‌مانند؟ مگر اهمیت این کمتر از سیاحت و زیارت و استراحت است؟
به علی‌آقا تلفن کردم و حال همسر و فرزندشان را پرسیدم. الاهی شکر خوب بودند. میلاد مهدی را تبریک گفتم و قصه‌
غیبت‌کردن از او با دوستان دانشگاه، درباره مرخصی زایمانش، را گفتم. آن‌گاه این کارش را بسیار تحسین کردم و به او بسیار آفرین گفتم.

علی‌اکبر مظاهری



  • علی اکبر مظاهری
۰۶
شهریور


مشاوره عقیدتی - اخلاقی

پرسیده‌اند:
با سلام و عرض ارادت خدمت استاد دانا.
مدتی است سوالی دارم که ترجیح دادم از شما بپرسم:
آیا اعمالی را که ما، بدون هیچ قصد و نیت بدی و صرفا جهت خوشایند خودمان، انجام می‌دهیم، به لحاظ تاثیرات معنوی و سعادت اخروی، پوچ هستند؟ مثل کاری که ما انجام‌دادنش را دوست داریم و کار بدی هم نیست، اما اینطور نیست که بتوانیم ادعا کنیم به خاطر خدا و با نیتی الاهی این کار را انجام می‌دهیم؛ مانند ادامه تحصیل، موفقیت‌های شغلی یا اجتماعی، مهمانی‌رفتن یا انجام کارهای نشاط‌آور. یا حتی وقتی به کسی کمکی می‌کنیم، صرفا برای اینکه دوست داریم نقش مثبتی در زندگی او داشته باشیم، نه اینکه خالصانه فقط برای خدا، او را یاری دهیم. وضعیت این اعمال ما چگونه است؟
ممنون از راهنمایی‌های شما.

پاسخ ما:
سلام و تحیت.
اعمال آدمیان، از منظری که شما پرسیده‌اید، دو گونه است:
۱. اعمال تعبدی؛ کردارهایی که نیت و قصد قربه‌الی‌الله در آن‌ها شرط صحت و قبولی است. مانند عبادت‌ها. این کردارها باید به قصد رضای خداوند انجام گیرد. دایره این اعمال را شریعت مشخص کرده است. عدد و مقدار آن‌ها را دین معین کرده است.
۲. اعمال توصلی؛ کردارهای خوبی که قصد قربت در آن‌ها شرط نیست، اما پاداش الاهی دارد و به‌کار آخرتمان می‌آید و بهجت روحی می‌‌آفریند و سبب رشد آدمی می‌شود. دایره این اعمال، بسیار گسترده است. یا بگو دایره و عدد و مقدار ندارد. هرکار خوبی را شامل می‌شود. این‌ها همان "اعمال صالح"اند که در آیات و روایات، تجلیل شده‌اند.
بنابرمثال: حاتم طایی، با این‌که مسلمان نبود، کردارهای نیکویش، به‌خصوص سخاوتش و یاری محرومانش، در زندگانی آن‌جهانی‌اش موثر است.

نکته:
اما زیرکان آنان‌اند که همه اعمالشان را رنگ خدایی می‌زنند و آن‌ها را "قربه‌الی‌الله" انجام می‌دهند. ایشان کارهایشان یا واجب است یا مستحب. کردارهای مباح‌شان را نیز با قصد تقرب به خداوند انجام می‌دهند. ایشان فرخنده‌جانان‌اند. ایشان دائم در نمازند. "خوشان آنان که دائم در نمازند". خوشا حالشان!
این سخن پیامبر رحمتمان را ببینید:
"یا اباذر، فلتکن لکل عملک النیه، حتی النوم و الاکل؛ ای ابوذر، هرکارت نیت الاهی داشته باشد، حتی خوابیدن و خوردن."
الاهی خجسته‌جان باشید.

علی اکبر مظاهری





  • علی اکبر مظاهری
۰۴
شهریور


مشاوره خانواده

خانم حیرانی، از دانشجویان دانشگاهمان، به مشاوره آمد. نگران بود و حیران. علت را پرسیدم. گفت: «مشکلی دارم که با مشکلات دیگرانی که به مشاوره می‌آیند، متفاوت است. هیچ‌کدام از این چند هزار دانشجوی این دانشگاه، مشکل من را ندارند.»
او را به آرامش دعوت کردم و گفتم: مسأله‌تان هرچه باشد - إن‌شاءالله - راه حلی دارد. و ادامه دادم:
اولا: کسانی که به مشاوره می‌آیند، همه‌شان لزومأ مشکل ندارند. بنا نیست هرکس مشکل دارد به مشاوره بیاید. مگر مشاوره مخصوص حل مشکلات است؟
ثانیا: از آغار، نام «مشکل» را بر موضوع مشورتی تان نگذارید. آن را مسأله بنامید؛ مسأله‌ای که می‌خواهیم آن را حل کنیم و - إن‌شاءالله - حل می‌شود.
ثالثا: این آمار و اطلاعات را از کجا آورده‌اید که هیچ‌کدام از این چند هزار دانشجو، مسأله‌ای مانند شما ندارند؟
او اندکی آرام شد و گفت: «خانواده ما خانواده‌ای شلغم‌شوبایی است؛ شخصیت‌های آن گوناگونه و چندگانه‌اند؛ به وضوح، اصالت خود را نمی‌دانند. این موضوع برایم نابسامانی‌های فکری به‌بار آورده ‌است.»
از او خواستم که توضیح دهد. گفت: «پدربزرگ پدری من، عرب عراقی است. مادربزرگم عرب خوزستانی است. مادرم عراقی است. پدرم پاکستانی است که زمان کودکی، با پدرش به عراق رفته و آنجا مانده. و بعد با مادرم ازدواج کرده و بعد به ‌ایران آمده‌اند. و من اکنون با یک پسر افغانستانی ازدواج کرده‌ام.»
گفتم: خوب. اشکال کارتان کجاست؟
گفت: «همسرم مرد خوبی است و زندگی‌مان خوب است، اما من یک احساس چندگانگی شخصیت می‌کنم. نمی‌دانم ایرانی‌ام؟ عراقی‌ام؟پاکستانی‌ام؟ عربم؟ عجمم؟ و اگر فرزنددار شدیم، فرزندمان کجایی است؟ افغانستانی؟ ایرانی؟ عرب؟ عجم؟»
گفتم: این موضوع، در فرهنگ اکنونی جامعه ما، اندکی نامأنوس است، اما به‌واقع، در فرهنگ اصیل اسلامی‌- انسانی، هیچ اشکالی ندارد. اما در برخی از جامعه‌ها و کشورهای اکنونی جهان، این کار، رواج دارد. دو همسر، از دو کشور جداگانه‌اند و فرزندشان در کشور سومی ‌متولد شده ‌است و در کشور چهارمی ‌زندگی می‌کنند و بزرگ می‌شوند.
در قدیم نیز این موضوع، به‌فراوانی وجود داشته ‌است. مثلا در دوران آغاز اسلام، مردمانی گوناگون، از بلاد و نژادهای مختلف، در مدینه فراهم آمده بودند. با هم وصلت می‌کردند و فرزند می‌آوردند و زندگی بر روال معمول، جاری بود. در کوفۀ زمان خلافت امیر المؤمنین امام علی - علیه‌السلام - نیز همه‌گونه آدمی ‌یافت می‌شد و هیچ مشکلی از این ناحیه وجود نداشت.
در آموزه‌های اسلامی، این تفاوت‌ها و تمایز‌های پنداری فرهنگی، نفی شده‌ است و معیارهای مشترکی مثل ایمان و تقوا مطرح است.
بنابراین، نباید نگران این موضوع بود؛ بلکه باید معیارهایی را پیدا کرد و زندگی را بر اساس آن‌ها سامان داد.
اندکی سکوت کردم تا خانم حیرانی در مطالبی که گفتم اندیشه کند. سپس پرسیدم:
راستی، شما یک معیار و خصلتی سراغ دارید که همه کسانی که نام بردید، دارای آن باشند؛ ملاک مشترکشان باشد؟
او اندکی اندیشید و گفت: «بله. همگی مسلمان‌اند. همگی مسلمانیم.»
گفتم: همین معیار را وجه مشترک بگیرید. همین خصلت مشترک برای پیوند و یگانگی همگی‌تان کافی است. بر آن تکیه کنید.
سپس گفتم: اما شما و همسرتان؛ آیا همدیگر را دوست دارید؟
گفت: «بله؛ خیلی.»
گفتم: و هر دو مسلمان و مومن‌اید؟
گفت: «البته!»
گفتم: پس دو تکیه گاه مشترک در زندگی‌تان دارید؛ ایمان و عشق. این دو، جانمایه زندگی‌تان است. بر این دو استوانه‌ استوار، تکیه زنید و فرزندانتان را نیز بر همین اساس تربیت کنید و همین فرهنگ را به آنان منتقل نمایید. دیگر مشکلی در این باره وجود نخواهد داشت.
خانم «حیرانی»، مانند کسی که بار سنگینی را از دوشش و رنج و نگرانی دردناکی را از فکر و دل و جانش برداشته باشند؛ آسوده شد و از «حیرت» در آمد و رفت تا زندگی تازه‌ای را، بر اساس فرهنگ و معیارهای مشترک، سامان دهد. الاهی شکر.

علی‌اکبر مظاهری
۹۷/۶/۴


  • علی اکبر مظاهری